خ‌ل‌أ

2010/10/30 § بیان دیدگاه

حواس‌ش به من نیست ، حواس‌ش به من نیست ؟  حواس‌ش باید به من باشه ؟ حواس‌ش به من نیست …

Advertisements

یادداشت‌های‌یک‌روز‌غیر‌برفی

2010/10/24 § بیان دیدگاه

از کوه بر گشتیم ، از همه خداحافظی کردم راه افتادم که خودم رو به محل زندگی‌م برسونم ، کیف‌م کوک بود بعد یه روز عالی تو طبیعت و تماس عزیزی که  سورپرایزم کرد و تنها کسی بود که اون روز خاص رو به یادش سپرده بود ، همون روزی که همیشه دل‌م می‌خواست دور بزنم‌ش بنا به دلایلی ، ولی این‌بار به دل‌م نشست … حال خوشی داشتم ، خیلی خوش. داشتم قدم میزدم تو خیابون و تو دل‌م پوزخند می‌زدم به متلک‌های چیپ‌ی که می‌شنیدم ، سرم پائین بود یهو یه صدای آشنا نظرمُ جلب کرد ، اینقدر آشنا که لرزشی تو وجودم احساس کردم ، سرمو بلند کردم دیدم‌ش با یه دختری کنار هم راه می‌رفتن و اون داشت صحبت میکرد همونجوری که… منو ندید ، از کنارم گذشت حتی خودشو جمع کرد که به من برخورد نکنه. من ولی مات و مبهوت قدم‌هام آهسته شد ، بی حس شدم ، ضربان قلب‌م آزارم میداد… برگشتم از پشت نگاه‌شون کردم،خیره شدم اینقدر که دور شدن و گم شدن لای جمعیت …خاطرات‌م همینطور اسلاید شو از جلوی چشم‌م رد میشدن ، داشتم فکر می‌کردم از همون چیزایی براش میگه که برای من ، شاید همون راه عاشقی کردن که با من ، همون گرما که برای من ، همون …

کاش اینقدر توانایی داشتم که برم جلو بزنم رو شونه‌ش ، وقتی برگشت سمت من ، تو چشماش نگاه کنم و بگم : ازت متنفرم !!!

2010/10/24 § بیان دیدگاه

دوستت دارند ، هستی برایشان ، هستند برایت ، دوستشان داری  …

و من

حسودم !!!

Amused To Death

2010/10/21 § بیان دیدگاه

دکتر می‌خوام مستقل باشم ، فقط و فقط برای خودم زندگی کنم …

حرفت متین ، حق‌ت هم محفوظ … ولی اینجا ، این خراب شده ، پاریس نیست دخترم …

Doctor Doctor what is wrong with me

2010/10/21 § بیان دیدگاه

نمیتونم نمیتونم دکتر ، نمیتونم با هیچ کس رابطه برقرار کنم، نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم ، از همه فراری‌م ، همه رو دفع می‌کنم ، از همه بدم میاد ، خودم رو از عالم و آدم جدا کردم …
دخترم عاشق شدن خیلی چیز عالی و ناب‌یه ولی آدم میتونه چند بار عاشق بشه … تو یه سری رولز غیر منطقی برای خودت ردیف کردی ، گوش‌ت رو هم گرفتی ، جلوی دیدن خودت رو هم میگیری … ببخشیدا تو یه احمقی دخترم ، یه احمق …

SoturnthepagejustONCEplz

2010/10/12 § بیان دیدگاه

این ریوایند کردن زندگی اون هم از روی تصویر منو می‌ترسونه … میدونم همه‌ی روزای زندگی شبیه هم نیست … میدونم زندگی آدمارو سلکت می‌کنه و بهشون لبخند می‌زنه … می‌دونم که  کی و کجا و چطور برگشتن ورق رو نمی‌دونم … می‌دونم که  نباید بدونم اصلا… میدونم ؟ نمیدونم !

دل‌م تنگِ  و من از این دل‌تنگی می‌ترسم . می‌ترسم !!!!

م‌ُهَ‌نّ‌ا

2010/10/12 § بیان دیدگاه

یکی از لذت‌های زندگی من این‌روزا ، شنیدن صدای خنده های مُهنّاست. مهنای کوچولوی هشت سال‌ه…  اونوقتا که بهش می‌گیم : هیششششش ساکت باش مهنا ، صدای تلویزیون رو کم کن ، بقیه رو از خواب بیدار می‌کنی ، بعد برای اینکه آروم باشه و سر و صدا ایجاد نکنه هدفون گوشش میذاره ولی یهو توی سکوت مطلق صدای خنده‌هاش بلند میشه ، وقتی‌که کارتون می‌بینه… من عاشق صدای خنده‌هاشم وقتی که بی‌توجه به عالم و آدم، بلند بلند از ته دل می‌خنده ، وقتی که نمیدونه کسی حواسش بهش هست ، از چیزی خنده‌ش می‌گیره و من دوست دارم عجیب… به نظرم خیلی ناب‌‌ِ ، خالصِ ، خیلی بی‌ریاست ، دوست داشتنی و کودکانه‌ست… هنوز بزرگ نشده مهنا ، وقتی با بچه‌های دیگه مقایسه‌ش می‌کنم ، می‌بینم نه حالا حالا ها راه داره واسه بزرگ شدن ، از اونجایی که بچه‌های این دوره و زمونه خیلی زود پا جای پای بزرگ‌ترها می‌ذارن… حال می‌کنم با این دختر برادرم . زیاد می‌رم تو کوک‌ش ، یه جورایی مهم‌ه برام … فکر کنم اون‌م این حس متقابل رو داره نسبت به من … یه جورایی دل‌بری می‌کنه ناقلا اصلا!

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی اکتبر, 2010 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: