یادداشت‌های‌یک‌روز‌غیر‌برفی

2010/10/24 § بیان دیدگاه

از کوه بر گشتیم ، از همه خداحافظی کردم راه افتادم که خودم رو به محل زندگی‌م برسونم ، کیف‌م کوک بود بعد یه روز عالی تو طبیعت و تماس عزیزی که  سورپرایزم کرد و تنها کسی بود که اون روز خاص رو به یادش سپرده بود ، همون روزی که همیشه دل‌م می‌خواست دور بزنم‌ش بنا به دلایلی ، ولی این‌بار به دل‌م نشست … حال خوشی داشتم ، خیلی خوش. داشتم قدم میزدم تو خیابون و تو دل‌م پوزخند می‌زدم به متلک‌های چیپ‌ی که می‌شنیدم ، سرم پائین بود یهو یه صدای آشنا نظرمُ جلب کرد ، اینقدر آشنا که لرزشی تو وجودم احساس کردم ، سرمو بلند کردم دیدم‌ش با یه دختری کنار هم راه می‌رفتن و اون داشت صحبت میکرد همونجوری که… منو ندید ، از کنارم گذشت حتی خودشو جمع کرد که به من برخورد نکنه. من ولی مات و مبهوت قدم‌هام آهسته شد ، بی حس شدم ، ضربان قلب‌م آزارم میداد… برگشتم از پشت نگاه‌شون کردم،خیره شدم اینقدر که دور شدن و گم شدن لای جمعیت …خاطرات‌م همینطور اسلاید شو از جلوی چشم‌م رد میشدن ، داشتم فکر می‌کردم از همون چیزایی براش میگه که برای من ، شاید همون راه عاشقی کردن که با من ، همون گرما که برای من ، همون …

کاش اینقدر توانایی داشتم که برم جلو بزنم رو شونه‌ش ، وقتی برگشت سمت من ، تو چشماش نگاه کنم و بگم : ازت متنفرم !!!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن یادداشت‌های‌یک‌روز‌غیر‌برفی در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: