2010/11/06 § بیان دیدگاه

تمام مدت دور و بر من می‌پلکید ، از سفرهاش به دور دنیا می‌گفت ، خوراکی تعارف می‌کرد ، تو جمع هم صحبت می‌کرد بعد یهو برمی‌گشت به طرف من می‌گفت: نظر شما چیه؟ حتی دوربین‌شُ یه بار آورد سمت من که خانوم واستا یه عکس ازت بگیرم، خیلی جدی گفتم آقای محترم از من چرا؟ از طبیعت عکس بگیرید اِ. از فلان کافه و رستوران صحبت می‌کرد و می‌گفت بیام دنبال‌تون بریم یه تست کنیم ببینیم چه‌جوریاست؟ آدرس ایمیل و شماره موبایلشُ تو جمع پخش کرد که مثلا من‌م بشنوم…ولی من همچنان فرار می‌کردم ، به بچه ها می‌گفتم جون مادرتون منو از دست این خلاص کنین… !!!
خلاصه خواستم بگم : یه روزی یه غلطی کرده بودم مرد باید سن بالا و پولدار باشه و این حرفا ، عشق کیلو چنــــــد ! حرف‌مو پس می‌گیرم .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: