Fighting For a Lost Cause

2010/12/12 § ۱ دیدگاه

قوطی را میگیرم روبروی صورت‌م ، محتویات درونش را تصور میکنم ، درب قوطی را که باز می‌کنم ، می‌آورم نزدیک صورت‌م ، بوی سرب می‌پیچد توی بینی‌ام از آن همه یکی را بر میدارم ، می‌گذارم کف دستانم خیره می‌شوم به آن ، با خودم فکر می‌کنم حتی یک پنجم‌ش می‌تواند کافی باشد! خیال می‌بافم ، دیگران در شرایط مشابه چه میکنند … ولی من مثل هیچ کدامشان نیستم ، من ، من‌م. به آن پسرک فکر میکنم که شاید نا خواسته و غیر مستقیم مسئول مرگش شدم ، که دست رد به عشقش زدم و بعدها از دست همسرش خودش را کشت ، که آخرین لحظه های زندگی‌اش پشیمان شده بود ، که همه به دیدارش رفتند به غیر از من…که بارها خودم را به جایش تصور کردم ! به کرت کوبین فکر می‌کنم، به اینکه هر بار با شنیدن صدایش قلبم تیر میکشد…! مهم‌ترین حرکت آن است که هدفون‌م روی گوش‌م باشد آهنگ مناسب را سلکت کنم و بگذارم که تکرار و تکرار شود…اشک‌هایم را رها می‌کنم ، بگذارم راحت باشند ، بگذارم ببارند…! جایی باید بنویسم  که خیلی دوستت دارم ، خیلی زیاد ، بیشتر از آنچه فکرش را بکنی…! جایی باید بنویسم که دیگر جای شبهه‌ای باقی نخواهد ماند…! جایی باید بنویسم متاسف‌م که هیچ وقت آن چیزی که می‌خواستید نبودم برای اینکه هیچ وقت آنچه می‌خواستم نبودید! جایی هزاران بوسه بدهکارم ، جایی آغوش گرم طلبکارم ! باید آرشیوم را فرمت کنم ، باید دفترچه خاطراتم را بسوزانم ، باید اطلاعات گوشی ام را پاک کنم کسی لیاقت استفاده از آنها را ندارد ،  اشک میریزم ، باید با خودم زمزمه کنم که کسی منتظر من نخواهد بود ، باید مطمئن شوم که دین‌ی به گردن ندارم ، باید فکر کنم که کجا حق و ناحق کرده ام ، باید دلجویی کنم از کسانی که احتمال میدهم رنجیده خاطرشان کرده ام ، باید وبلاگ‌م را با یک آهنگ آپ‌دیت کنم و بعد یوزرنیم پسووردش را ایمیل بزنم برای‌ش بگویم این را میسپارمش به تو و بعد هم بگویم که اگر نبودی زندگی ام سیاه تر از این حرف ها بود… باید سرم را بگذارم روی میزم ، خودم را بسپارم به آهنگ‌ی که در گوشم پیچیده ، میدانم که تا لحظه آخر همین را میخواهم ، بعد فکر کنم  به بی‌عرضه‌گی هایم ، به بد بیاری‌هایم ، به خاطرات تلخ‌م ، به موهای سپیدم ، به حسرت گرفتن دستانش ، به این که چه می‌خواستم و چه شد…که چرا حصار دورم را تنگ تر و تنگ تر کرده‌ام ، با هر بار نفهمیدن‌شان بیشتر می‌خزم درون پیله‌ام ،که چرا دلیل شادی دیگران گاهی برایم یک علامت تعجب بزرگ است ، دلیل شادی خودم هم، که چه به سر ایده‌آل هایم آمد ، به کدامین گناه ، کدامین اشتباه ، مستحق چنین روزگاری هستم ، چرا من؟ چرا من نه؟ چرا؟ کاش کمی عادلانه بود…
به اینکه تا بعضی ها داغ روی دل‌شان نماند آدم نمی‌شوند ، به اینکه آدم‌تان میکنم ! به اینکه راحت می‌شوم ! سوزش معده‌ام را هم تاب می‌آورم ، فریاد هایم را قورت میدهم قطعا ، صدایش را در نمی آورم… لم می‌دهم به صندلی ام و مچاله می‌شوم درون‌ش ، پاهایم را جمع می‌کنم درون سینه‌ام ، سیگاری روشن می‌کنم ، چشمانم را می‌بندم ، اشک‌هایم سرازیر می‌شود. می‌اندیشم که … که … شاید … شاید فردا روز بهتری بشود …
دستانم را باز می‌کنم ، نگاهش میکنم با شک و تردید میگذارمش همان جایی که بود ، درش را محکم می‌بندم … می‌اندیشم که چگونه خودم را فریب می دهم ، چگونه فردا روز بهتری خواهد شد …؟!؟

Advertisements

§ 1 پاسخ برای Fighting For a Lost Cause

  • پ-الف می‌گوید:

    اول اینکه
    یه زمانی با خودم فکر میکردم همین ها را..
    بعد به این نتیجه رسیدم که چقدر ایده آلیست بودن بد است
    به هیچ جا نمیرساند آدم را
    بعده ها تنها چیزی که برای آدم میگذارد همین جمله است
    «که چه بر سر ایده آل هایم آمد»

    دوم
    یه زمانی با دوستی صحبت میکردم و جمله هایی میگفتم با همین مضمون که باید یک عده ای را داغدار کنم. که آدم شوند.
    جمله ای از یک نفر نقل کرد که به قول معروف دهانم را دوخت

    گفت: زمان اندوه در قرن ما یکسال است

    یعنی اینو بدون که جای داغ را بعد از یکسال فراموشی میگیرد
    و این خوب نیست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن Fighting For a Lost Cause در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: