پریشان‌باوری‌های‌یک‌ذهن‌بیمار

2010/12/26 § بیان دیدگاه

حس خلاءِ ناشی از رفتن، ماندنی نبودن داشتم وقتی‌که گلدان کوچکِ محبوب‌م را ، از اتاق‌م بیرون بردم ، برای تزئین گوشه‌ای دیگر از خانه‌شان ، خانه‌ای که هرگز…
خانه‌ای که ترک‌ش کردم بدون گلدان کوچک‌م…
آن حس مشابه دوباره به سراغم آمد وقتی که فانوس محبوب‌م را از میز کارم جدا کردم ، تا…

رسیده‌ام به اینجا که تکرار شوم، به جایی‌که همه را فدای یک لحظه رهایی میکنم ، همین بهانه‌های کوچک ، همین وابستگی‌های مادی زندگی را و خیلی چیزای دیگر که شنیدن‌ش پشت‌تان را میلرزاند و باورش… نه، آسان نیست، ولی شدنی‌ست!
همه چیز بجز همان که آموزگار خوبی بود برای رفتن و دل بریدن، برای بهتر دیدن، برای متفاوت زیستن، به روبرو خیره شدن و تا آخر راه را رفتن…
همان که اینروزها جای خالی اش احساس می‌شود در من ، بسیار…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن پریشان‌باوری‌های‌یک‌ذهن‌بیمار در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: