2011/01/13 § ۱ دیدگاه

رفتم قبرستون آدما ، از بعد از ظهر تا وقت غروب.فکر کردم که چقدر لازمه هر از گاهی یه سری اونجا بزنیم ، واسه اینکه یادمون باشه که چقدر فانی هستیم ، چقدر زندگی کوتاهه ، چقدر دنیا بی وفاست… چرخیدم لای قبرا، بعضیاشون نگه‌م میداشتن انگار ، وامیستادم فاتحه میخوندم، بهشون فکر میکردم، سعی میکردم حال و روزشون رو تصور کنم… همچین خوابیده بودن انگار هیچ وقت بین ماها زندگی نکردن…
سفارش کردم سنگ قبرم سفید باشه ، تا اونایی که از کنار قبرم میگذرن دلشون نگیره، ولی بعد حرف‌مو پس گرفتم. فکر کردم چه فرقی میکنه وقتی که مردم  کجا باشم چطور باشم… مُردم دیگه مُردم. مهم اینه که دیگه نیستم…
چه سکوت غریبی بود ، چقدر آرامش بخش بود… سبک شدم، خالی شدم. آرومم الان. یه مسئله ای درون‌م حل شده انگار…

Advertisements

§ 1 پاسخ برای

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: