2011/01/31 § ۱ دیدگاه

ظهر بود. وقتی برگشتم هنوز خواب بود، آروم رفتم کنارش، خم شدم رو صورت‌ش که  گونه‌ش رو ببوسم… گردنبندم زود تر از لب‌هام صورت‌ش رو لمس کرد، لعنتی سرد بود، بیدارش کرد، عصبی شد… بغض تو گلوم رو برداشتم چند قدم رفتم عقب تر… برخلاف تلاش‌م، هیچ وقت اون صحنه از ذهن‌م پاک نشد… ولی سعی کردم همیشه حواس‌م به محبت اطرافیان‌م باشه…

Advertisements

§ 1 پاسخ برای

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: