دردِ یک‌رنگ‌ی

2011/08/30 § ۱ دیدگاه

+ خب تو که اینقدر از تنهایی می‌نالی، چرا یه رابطه‌ی جدید شروع نمیکنی؟
– برای اینکه واقعن در توان‌م نیست خودم رو باز از اول برای کسی شرح بدم و منتظر عکس العمل باشم و الخ…

تو باشی و من، نم‌نم باران و دیگر هیچ

2011/08/29 § ۱ دیدگاه

باران که می‌بارد
باید آغوشی باشد
پنجره‌ی نیمه بازی
موسیقی باران
بوی خاک
سرمای هوا
گره‌ی کور دست‌ها و پاها
گرمای عریان عاشق‌ی
صدای تپش قلب‌ها
خواب هشیار عصرانه
باران که می‌بارد
باید کسی باشد…

هست بود یا است هست؟

2011/08/29 § بیان دیدگاه

آدم‌ها می‌روند و تکیه کلام‌هایشان را می‌گذارند بماند
تا هر بار زبان‌ت، دل‌ت را با آن‌ها هوایی کند…

بــــبُر خلاص‌مان کن

2011/08/25 § بیان دیدگاه

بارالها این نیم‌چه نفس‌ی که سرش را انداخته پائین مثه گاو،همینطور خشک خشک میرود و می‌آید در ما…
توانایی خرکش کردن این همه زشتی‌های ریز و درشت دنیا‌یت را ندارد…

در گیرودارِ گریز از مردم گریزی، دوستت دارم

2011/08/10 § ۱ دیدگاه

گاهی زندگی‌ به کاروانسرایی می‌ماند
می آیند، نفس تازه میکنند در تو… و میروند
باید کســی باشد
تا با هر بار رفتن آدم‌ها‌ و در خود تنیده‌تر شدن…
بیشتر دوست‌ش بداری…

می‌چکد از مژه ژرفای واژه‌…

2011/08/02 § 2 دیدگاه

گاهی » نفس گیر» دل‌تنگت می‌شوم…

ببوسید، بگذارید گوشه‌ی قلب‌تان

2011/08/01 § 3 دیدگاه

بی‌دریغ که عشق بورزی…بی‌درنگ که پس‌‌ت بزند…
بی اراده که درون‌ت آش رشته بپزند… بی سبب که احساس‌ت با کوهی از یخ برخورد کند…
بی‌شک هم یک جایی خسته میشوی دیگر، کم می‌آوری، رها میکنی، راه‌ت را میکشی میروی پی کارت…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی اوت, 2011 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: