م‌ح‌رم

2011/12/05 § ۱ دیدگاه

تنها ایستاده‌ام در حیاط ِ خانه‌ی ویلایی پدر بزرگ مریم ، جایی مابین پائین و بالای شهر… می‌لرزم از سرمای هوا ، ژاکت‌م را به دورم می‌پیچم… از دور صدای دسته و طبل و نوحه خوانی می‌آید.. دور است ولی نه خیلی دور… همه رفته اند بیرون تا از نزدیک این جفنگ بازی ها را ببینند… این که میگویم جفنگ بازی منظورم این روزهاست که عزاداری را تبدیل کرده اند به یک سیرک بزرگ… آن قدیم ها اگر اعتقاد هم نداشتند لااقل به احترام آنهای دیگر یک چیزهایی را رعایت میکردند.. سرم را می‌آورم بالا تا کام دیگری از سیگارم بگیرم.. .چشمم می‌افتد به خانه‌ی راضیه خانوم زن بیوه‌ی همسایه‌ی دیوار به دیوار… یادم می‌آید سه سال پیش همین روزها… نه همین روزها نه ، روزهای محرم نبود… ماه رمضان بود ایام عزاداری ،تازه از مهمانی برگشته بودیم ، نزدیک اذان روی تراس همین خانه حدود چند قدمی همین جایی که ایستاده‌ام ، طبق عادت مسخره‌ی خانواده‌گی دور هم نشسته بودیم که یکی از ما سحری بخورد… صدایی شبیه ناله به گوش می‌خورد… ناله‌ای که هر لحظه بلند و بلند تر میشد.. ناله ها فید شدند به در زدن ها و جیغ کشیدن های زن همسایه‌ی دیگر…
عزاداری که می‌شود به یاد ناله های راضیه خانوم می‌افتم ، به یاد مرد جوان و متاهل همسایه که نزدیک سحر از بالای سر راضیه خانومِ تنها سر درآورده بود… کام دیگری میگیرم ، میلرزم… عزاداری که می‌شود… ای وای… عزاداری که می‌شود به یاد غربت راضیه خانوم می‌افتم… به یاد چشمان ملتمسش برای زن‌هایی که دورش جمع شده بودند و برای اثبات بی‌گناهی‌اش…به ما که تنها کسانی بودیم که باورش کردیم… صدای فریاد خودم را می‌شنوم که باعث خفه شدن آنهای دیگر شد و آرامش راضیه خانوم…عزاداری که می‌شود به یاد بی‌عدالتی و ضایع شدن حق راضیه خانوم می‌افتم فقط به خاطر یه مشت پول کثافت و آدم‌هایی که پیشانی داغ کرده اند و برای خریدن آبروی خود‌شان ، آبروی بیوه زنی را به لجن میمالند… عزاداری که می‌شود یادم می‌آید دنیا بی در و پیکر تر از این حرفاست که بخواهم در یک خانه‌ی ویلایی به این بزرگی تنها بمانم… کام دیگری می‌گیرم… خیره میشوم به گوشه های تاریک حیاط… یاد راضیه خانوم رهایم نمی‌کند که خانه‌اش را فروخت و رفت…  و یاد تنهایی خودم… همان شب بعد از آرام شدن اوضاع که از ترس نمی‌توانستم تنها بمانم ، تنها بخوابم… آنها‌ی دیگر رفتند و در را پشت سرشان بستند… من ماندم و چشمان باز و سکوت و اشک‌ها‌یم و چند شب پشت سر هم بیداری… کام دیگری می‌گیرم… عزاداری که می‌شود ناله های راضیه خانوم در گوشم می‌پیچد…
صدای نوحه خوانی و تاریکی و سیگار و چای که انتظارم را می‌کشد… افکارم در هم می‌پیچد… می‌لرزم… من می‌مانم و تنها‌یی‌ام ، راهی که انتخاب کرده‌ام و قول‌هایی که به خودم می‌دهم… ابدا چیزی برای ترسیدن وجود ندارد… سیگارم را می‌اندازم درون چاه گوشه حیاط… واز پله ها میروم بالا…

Advertisements

§ 1 پاسخ برای م‌ح‌رم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن م‌ح‌رم در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: