بنشینی به تماشا که آرامِ جان‌ت می‌رود

2011/12/07 § 5 دیدگاه

می‌آیند، نمی‌خواهی اما به درون‌ت رخنه می‌کنند، ریشه می‌دوانند در فکر و ذکر و همه‌ی وجودت، حال و هوای‌ت را زیر و رو می‌کنند…
وقتی هم می‌روند، نمی‌خواهند اما همه‌ی دنیایت را با خودشان می‌‌برند…
همین‌ها
همین آدم‌ها
ت ر س‌ ن ا ک‌ ن د
ترس‌ناک

می‌ترس‌م

Advertisements

§ 5 پاسخ برای بنشینی به تماشا که آرامِ جان‌ت می‌رود

  • پریا می‌گوید:

    این چن تا خط رو که خوندم یاد این دو تا نوشته ام افتادم:
    1) انگار تو نجاری بودی که به زور تمام
    میخ هایت را در من فرو کردی
    بی آنکه بدانی، بدانم.. چرا
    حالا آمدی همه ی میخ های کجت را بیرون میکشی
    بی آنکه بدانی، بدانم.. در من ریشه کرده اند
    2)می آیند… می زنند… می روند… میخندند…
    گاهی دشنام هم می دهند.
    خیالی نیست،
    گر خیالی بود، دیگر مدتی ست که نیست !

    تاریخ هر دو نوشته بر می گرده به هیجده سالگی م…

    بعد؟
    pple come.. pple go.. they dont even know why! they do it, becuz its a
    habbit!

    الان
    اینجا آدما بدن.. خیلی بد.. «حرومزادگی» تو خونشونه..
    هیچوقت یاد نگرفتن «انسان بودن» رو رعایت کنن

    • Lady L می‌گوید:

      نوشته های دوست داشتنی ای هستن :)
      هوممم کاریش هم نمیشه کرد… حالا شاید حروم زادگی خیلی خصمانه باشه که با روحیات من خیلی فاصله داره
      میتونم بگم بی‌مهر ، نامهربان ، آدم‌هایی که قدر عشق و علاقه‌ی ناب و خالص آدم رو نمیدونن
      و این خیلی غمگینه
      خیلی

  • پریا می‌گوید:

    اینم ی آستانه ای داره.. از ی جا به بعد، از جایی که تمامِ بد بودنشون رو توی کف دست نشونت دادن زخم زدن و گذشتن، تو هم دیگه فقط رد میشی ازشون.. میری و به تخمت هم حسابشون نمیکنی دیگه..
    اینجا آدما بدن.. خیلی بد.. “حرومزادگی” تو خونشونه..
    هیچوقت یاد نگرفتن “انسان بودن” رو رعایت کنن

    • Lady L می‌گوید:

      فاصله می‌گیرم.رد میشم. با زخم جا مونده روی قلب‌م چه کنم!
      اینجا آدما… من اینجا چه میکنم :|

  • پریا می‌گوید:

    یاد گرفتم که بگذرم! که از اون زخم جامونده هم رد شم! که اگه خدای زندگیم هم بود، وقتی به هر دلیلی زخمی کرد، رد شم بی حتا یک کلمه ای!
    خودش میمونه و زندگی و قطعن کارماسوزی ای که حتمن میشه/میبینه.. این بدی ها و ندیدن ها جواب داره.. ی جا جوابشو میگیره.
    من اما از تمام این ها میگذرم دیگه… بی که سرم رو به عقب برگردونم..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن بنشینی به تماشا که آرامِ جان‌ت می‌رود در لیدی اِل هستید.

فرا