2012/01/28 § 4 دیدگاه

Jeff Buckley – 2004 – Grace – Rock

 Forget Her

While this time’s busy sleeping
All the noise has died away
I walk the streets to stop my weeping
She’ll never change her ways
***
Don’t fool yourself, she was heartache from the moment that you met her
And my heart is frozen still as I try to find the will to forget her somehow
She’s somewhere out there now
***
Her love is a rose, pale and dying
Dropping her petals in land unknown
All full of wine, the world before her, was sober with no place to go
***
Don’t fool yourself, she was heartache from the moment that you met her
My heart is frozen still as I try to find the will to forget her somehow
She’s somewhere out there now

Advertisements

وــــهم

2012/01/28 § بیان دیدگاه

فکر میکنم افسردگی بعد از زایمان گرفته ام. همه‌ی انرژی زندگی‌ام را زایمان کرده‌ام گویا! همه‌ی شور جوانی‌ام، خنده‌ها، آرزوهایم را…! گاهی شاکی می‌شوم، رویا می‌بافم! کاش لااقل این همه درد زایمان، یک بچه‌ای چیزی در کار بود تنهایی‌ام را پر می‌کرد، که وقت پیری عصای دست‌م شود…
خوب که فکر میکنم میبینم، نه که خودم خیلی عصای دست پدر مادرم شدم و تنهایی‌شان را پر کرده‌ام! نه که خیلی اسباب آرامش‌خاطر و شادی خانه و خانواده شدم و از یک جایی به بعد به کل کات نکردم همه چیز را…! از آن لحاظ!
 خیلی خوب‌تر که فکر میکنم میبنم اصلن فکر نکنم چطور است؟ نه خودم را بزنم به بی‌خیالی و بی‌عاری، نه خودخوری کنم چطور است؟ افسردگی افسرگی است دیگر! اصلن اینی که من گرفته ‌ام از نوع زایمان است؟ بنشینم فکر کنم باز هم؟ نه خب چای می‌نوشم ، موزیک گوش می‌کنم، دود سیگار فوت میکنم مستقیم توی صورت این زندگی لعنتی!
انی‌وی می‌گویند خدا بزرگ است، یک طوری می‌شود دیگر…!

رابطه و رویا

2012/01/26 § 12 دیدگاه

اینکه در آغوش کسی باشی و گرمای تن‌ت با گرمای تن‌ش آمیخته شود.. ببوسی و بوسیده شوی.. نوازش‌ شوی و لذت ببری.. دستت قفل شود در دست‌ش و لبخند بزنی.. اینکه با حضورت امید زندگی‌ش شوی… ولی هوش و حواس‌ت جای دیگری ، پیش آن دیگری ِ نامهربان باشد…،
یک کلام: خ‌یا‌نت کرده‌ای!

شوخی دستی

2012/01/25 § بیان دیدگاه

فکر می‌کنم خداوند در خلقت من یک شیرین کاری هم انجام داده که بنشینند با آن بالایی‌ها دور همی بخندند لابد! انگار دل‌م را با یک نخ به چشم راست‌م وصل کرده باشد و چند تا کپسولی هم گوشه‌هایش جاسازی کرده باشد! هرچقدر دل‌م از غصه سنگین تر بشود، نخ هم کش میاید، پلک راست‌م را می‌کشد پائین، کپسولی‌ها می‌ترکند فلفل پاشیده می‌شود در چشمم… می‌سوزد! آی می‌سوزد لعنتی! تمرکز می‌کنم روی آن‌یکی تا این‌یکی را بکشم بالا! خسته می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و حواسم را میگذارم روی آن نخ لعنتی‌ و کفری می‌شوم از صدای خنده‌ی آن‌ها! خوش خنده‌ها!

On the road of loneliness

2012/01/25 § بیان دیدگاه

حال و روز خراب‌م را بر می‌دارم می‍روم زیر دوش تا صدای هق هق گریه‌هایم را فقط خودم بشنوم ، توانایی ایستادن ندارم، بی‌رمق شده‌ام، می‌نشینم به بغل کردن خودم، به گذاشتن سر رو ی زانوهایم… فکر می‌کنم به ساعاتی که گذراندم به فرو ریختن بی‌صدای‌م … آه که عدالت را به انتها رسانده‌ خدا … بیشتر از یک ساعت گذشته، حال‌ت خوب است ؟!
لاله‌ی گوشهایم درد می‌کنند بس که هد‌فون به‌شان فشار آورده، دوازده ترک را گذاشته‌ام روی ریپیت آل، ثانیه‌ها را میشمارم که تنهایم بگذارند، صدای‌شان آزارم میدهد، چراغ‌های روشن هم، خنده‌هاشان، نگاه‌شان… نگاه‌های سرزنش بار، آه که به ستوه آمده‌ام …
دور و بر کیبردم را زیر و رو می‌کنم تا بلکه آرام‌بخشی چیزی پیدا کنم، همان‌ها که مدتهاست سراغ‌شان نرفته‌ام ، چیزی از خانواده پام شاید… می‌بلعم‌شان …
قلب‌م فشرده شده است ، درد دارد… آب‌ریزش بینی امان‌م را بریده… خسته‌ام، خیلی خسته… بد جور زده است بالا برای یک نخ سیگار… خیره می‌شوم به آن ترکیب زیبا به پهنای مانیتور روبه‌رویم… ساعت‌هاست که آخرین تصویر ثبت شده‌ی ذهن من شده‌اند، همان شیطنت… همان جا که برای من چکش خورد و فروخته شد به من، من… عجب… عجب دل سنگی دارد این خدا…
سردم است، چشمانم سنگین و دردناک و خیس ، دل‌م بی‌تاب‌ی میکند، بی‌قرار است… خودم را پتو پیچ میکنم، مچاله‌وار افتاده‌‍ام توی رخت‌خواب‌م همچنان هدفون به گوش دارم، سرم درد میکند، باید کاری برای دل کنم، برای صدای آزار دهنده‌ی شکستن‌ش و تکه های پراکنده‌اش، کاری برای فکر خسته‌ام، برای تن بی‌توان‌م، تا کجا پیش ببرم خودم را، تا کجا می‌کشم برای ادامه دادن… چشمانم را به زور باز نگه میدارم، نزدیک سحر است باید بیدارش کنم. قول داده‌ام. طبق سحرهای گذشته. میداند که من و شب با هم رفیق‌های قدیمی هستیم. دوست دارم برایش کاری کرده باشم… هر چند شنیدم که می‌گفت حالا که با من صحبت نمی‌کند خودم بیدار می‌شوم… با وحشت از خواب می‌پرم! چه‌ام شده! نمی‌توانم جلوی لرزیدن خودم را بگیرم… دیر شد، او، سحر، من، بغض، سرگیجه… ShamRain را میشنوم در گوش‌م…

So who will take the blame
For killing all our dreams
For mother earth that bleeds
If not you and me
Is everything all right?
So say goodbye
Say goodbye

نایی ندارم، بی‌حس‌م، عضلات صورت‌م بس که غمگین‌ند دردناک شده‌اند، کتاب‌ی برداشته‌ام، گوشه‌ای خزیده‌ام به جمع و جور کردن افکارم، نگاه خیره‌اش را روی خودم احساس میکنم، قدری زحمت به خود میدهم ایرفون را از گوشم بیرون می‌آورم و می‌پرسم چیزی شده؟ می‌گوید: نکن، اینقدر بین خودت و دیگران فاصله نینداز، ما به غیر از هم کسی را نداریم، دل‌مان به تو خوش است، این دلخوشی را از ما نگیر… ایرفونم را دوباره فرو می‌کنم توی گوشم… چرا این‌ها نمی‌فهمند، چرا چرا چرا …
لباس می‌پوشم میروم پیاده‌روهای شهر را گز کنم. فکر می‌کنم، به کسی که تورا کشت، به سهم‌ من از این زندگی، به لیاقت‌م برای جایگاهی که درش ایستاده‌ام، به تاثیر خودم و دیگران در زندگی‌ام، به جوانیِ به ها رفته، به آرامش وهم‌برانگیز درون‌م، به درد گذشته به غم آینده، به حسرت جدید زندگی‌ام… به درون آدم‌هایی که از کنارم میگذرند، به دخترهای خندانی که ساعت‌ها برای بزک دوزک کردن خودشان وقت گذاشته‌اند، به جفت‌هایی که خوش و بش کنان از کنارم می‌گذرند، به مردهایی که با وقاحت تمام به صورت رنگ پریده‌ی من خیره می‌شوند… سعی می‌کنم غم درونشان را حدس بزنم… نگاه خسته‌ام را می‌دوزم به کانورس‌هایم، به قدم‌های آهسته‌ام، زمزمه میکنم لیرکس فریادهایی که سلول‌های مغزم را به آتش می‌کشند…

On a long and lonesome highway…
Here I am, on the road again
There I go, turn the page…
You pretend it doesn’t bother you
but you just want to explode …

اشک‌هایم سرازیر می‌شوند رد درد روی صورت‌م بجا میگذارند… صورت‌م را پنهان می‌کنم از نگاه دیگران… دل‌م تنگ است… دل‌م باران می‌خواد ، دریا می‌خواهد ، دل‌م … دل‌م تنگ است

پ‌ن: گودر – رمضان 89 – ساعت 6 صبح – من ، تو ، او ، از سه جای غمگین این دنیای لعنتی. دور ِ دور…

نوشتن غمگین است، ننوشتن از آن غمگین‌تر…

2012/01/22 § 3 دیدگاه

گاهی به  وبلاگ‌نویس‌ها و نوشته‌هایشان نباید اعتماد کرد…!
ولی به کامنت‌های زیر هر پست‌شان، چرا !

لعنتی‌تر نام‌ت

2012/01/20 § ۱ دیدگاه

وقتی سرگرم کار می‌شوی  و درگیر و خسته‌‌ای… وقتی غصه‌های زندگی کلافه‌ات می‌کند و ورودی و خروج‌ی مغزت به کل تعطیل می‌شود… وقتی با چشم‌های بسته دراز کشیده‌ای و خودت را رها میکنی و می‌خزی در اوهام، رویا‌ها، آرزوهای محال و افکار به‌هم ریخته‌ات… وقتی کم می‌آوری و زندگی ناامیدت می‌کند و با هر دم بغض فرو میدهی و با هر باز دم حس‌های منفی را از درون‌ت بیرون می‌ریزی… وقتی خوشحالی و از چیزی لذت می‌بری… وقتی در خلوت زانوهایت را در آغوش کشیده‌ای و اشک می‌ریزی…
باید کسی باشد، کسی که مهم باشد، مهم باشی برایش… کسی‌که در وجودت رخنه کرده باشد، بقدری که بتوانی اسم‌ش را آرام و بی‌صدا زیر لب ذکر بگویی با عشق… برای دل‌گرمی، برای به آرامش رسیدن…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی ژانویه, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: