شوخی دستی

2012/01/25 § بیان دیدگاه

فکر می‌کنم خداوند در خلقت من یک شیرین کاری هم انجام داده که بنشینند با آن بالایی‌ها دور همی بخندند لابد! انگار دل‌م را با یک نخ به چشم راست‌م وصل کرده باشد و چند تا کپسولی هم گوشه‌هایش جاسازی کرده باشد! هرچقدر دل‌م از غصه سنگین تر بشود، نخ هم کش میاید، پلک راست‌م را می‌کشد پائین، کپسولی‌ها می‌ترکند فلفل پاشیده می‌شود در چشمم… می‌سوزد! آی می‌سوزد لعنتی! تمرکز می‌کنم روی آن‌یکی تا این‌یکی را بکشم بالا! خسته می‌شوم، چشمانم را می‌بندم و حواسم را میگذارم روی آن نخ لعنتی‌ و کفری می‌شوم از صدای خنده‌ی آن‌ها! خوش خنده‌ها!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن شوخی دستی در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: