On the road of loneliness

2012/01/25 § بیان دیدگاه

حال و روز خراب‌م را بر می‌دارم می‍روم زیر دوش تا صدای هق هق گریه‌هایم را فقط خودم بشنوم ، توانایی ایستادن ندارم، بی‌رمق شده‌ام، می‌نشینم به بغل کردن خودم، به گذاشتن سر رو ی زانوهایم… فکر می‌کنم به ساعاتی که گذراندم به فرو ریختن بی‌صدای‌م … آه که عدالت را به انتها رسانده‌ خدا … بیشتر از یک ساعت گذشته، حال‌ت خوب است ؟!
لاله‌ی گوشهایم درد می‌کنند بس که هد‌فون به‌شان فشار آورده، دوازده ترک را گذاشته‌ام روی ریپیت آل، ثانیه‌ها را میشمارم که تنهایم بگذارند، صدای‌شان آزارم میدهد، چراغ‌های روشن هم، خنده‌هاشان، نگاه‌شان… نگاه‌های سرزنش بار، آه که به ستوه آمده‌ام …
دور و بر کیبردم را زیر و رو می‌کنم تا بلکه آرام‌بخشی چیزی پیدا کنم، همان‌ها که مدتهاست سراغ‌شان نرفته‌ام ، چیزی از خانواده پام شاید… می‌بلعم‌شان …
قلب‌م فشرده شده است ، درد دارد… آب‌ریزش بینی امان‌م را بریده… خسته‌ام، خیلی خسته… بد جور زده است بالا برای یک نخ سیگار… خیره می‌شوم به آن ترکیب زیبا به پهنای مانیتور روبه‌رویم… ساعت‌هاست که آخرین تصویر ثبت شده‌ی ذهن من شده‌اند، همان شیطنت… همان جا که برای من چکش خورد و فروخته شد به من، من… عجب… عجب دل سنگی دارد این خدا…
سردم است، چشمانم سنگین و دردناک و خیس ، دل‌م بی‌تاب‌ی میکند، بی‌قرار است… خودم را پتو پیچ میکنم، مچاله‌وار افتاده‌‍ام توی رخت‌خواب‌م همچنان هدفون به گوش دارم، سرم درد میکند، باید کاری برای دل کنم، برای صدای آزار دهنده‌ی شکستن‌ش و تکه های پراکنده‌اش، کاری برای فکر خسته‌ام، برای تن بی‌توان‌م، تا کجا پیش ببرم خودم را، تا کجا می‌کشم برای ادامه دادن… چشمانم را به زور باز نگه میدارم، نزدیک سحر است باید بیدارش کنم. قول داده‌ام. طبق سحرهای گذشته. میداند که من و شب با هم رفیق‌های قدیمی هستیم. دوست دارم برایش کاری کرده باشم… هر چند شنیدم که می‌گفت حالا که با من صحبت نمی‌کند خودم بیدار می‌شوم… با وحشت از خواب می‌پرم! چه‌ام شده! نمی‌توانم جلوی لرزیدن خودم را بگیرم… دیر شد، او، سحر، من، بغض، سرگیجه… ShamRain را میشنوم در گوش‌م…

So who will take the blame
For killing all our dreams
For mother earth that bleeds
If not you and me
Is everything all right?
So say goodbye
Say goodbye

نایی ندارم، بی‌حس‌م، عضلات صورت‌م بس که غمگین‌ند دردناک شده‌اند، کتاب‌ی برداشته‌ام، گوشه‌ای خزیده‌ام به جمع و جور کردن افکارم، نگاه خیره‌اش را روی خودم احساس میکنم، قدری زحمت به خود میدهم ایرفون را از گوشم بیرون می‌آورم و می‌پرسم چیزی شده؟ می‌گوید: نکن، اینقدر بین خودت و دیگران فاصله نینداز، ما به غیر از هم کسی را نداریم، دل‌مان به تو خوش است، این دلخوشی را از ما نگیر… ایرفونم را دوباره فرو می‌کنم توی گوشم… چرا این‌ها نمی‌فهمند، چرا چرا چرا …
لباس می‌پوشم میروم پیاده‌روهای شهر را گز کنم. فکر می‌کنم، به کسی که تورا کشت، به سهم‌ من از این زندگی، به لیاقت‌م برای جایگاهی که درش ایستاده‌ام، به تاثیر خودم و دیگران در زندگی‌ام، به جوانیِ به ها رفته، به آرامش وهم‌برانگیز درون‌م، به درد گذشته به غم آینده، به حسرت جدید زندگی‌ام… به درون آدم‌هایی که از کنارم میگذرند، به دخترهای خندانی که ساعت‌ها برای بزک دوزک کردن خودشان وقت گذاشته‌اند، به جفت‌هایی که خوش و بش کنان از کنارم می‌گذرند، به مردهایی که با وقاحت تمام به صورت رنگ پریده‌ی من خیره می‌شوند… سعی می‌کنم غم درونشان را حدس بزنم… نگاه خسته‌ام را می‌دوزم به کانورس‌هایم، به قدم‌های آهسته‌ام، زمزمه میکنم لیرکس فریادهایی که سلول‌های مغزم را به آتش می‌کشند…

On a long and lonesome highway…
Here I am, on the road again
There I go, turn the page…
You pretend it doesn’t bother you
but you just want to explode …

اشک‌هایم سرازیر می‌شوند رد درد روی صورت‌م بجا میگذارند… صورت‌م را پنهان می‌کنم از نگاه دیگران… دل‌م تنگ است… دل‌م باران می‌خواد ، دریا می‌خواهد ، دل‌م … دل‌م تنگ است

پ‌ن: گودر – رمضان 89 – ساعت 6 صبح – من ، تو ، او ، از سه جای غمگین این دنیای لعنتی. دور ِ دور…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن On the road of loneliness در لیدی اِل هستید.

فرا