وــــهم

2012/01/28 § بیان دیدگاه

فکر میکنم افسردگی بعد از زایمان گرفته ام. همه‌ی انرژی زندگی‌ام را زایمان کرده‌ام گویا! همه‌ی شور جوانی‌ام، خنده‌ها، آرزوهایم را…! گاهی شاکی می‌شوم، رویا می‌بافم! کاش لااقل این همه درد زایمان، یک بچه‌ای چیزی در کار بود تنهایی‌ام را پر می‌کرد، که وقت پیری عصای دست‌م شود…
خوب که فکر میکنم میبینم، نه که خودم خیلی عصای دست پدر مادرم شدم و تنهایی‌شان را پر کرده‌ام! نه که خیلی اسباب آرامش‌خاطر و شادی خانه و خانواده شدم و از یک جایی به بعد به کل کات نکردم همه چیز را…! از آن لحاظ!
 خیلی خوب‌تر که فکر میکنم میبنم اصلن فکر نکنم چطور است؟ نه خودم را بزنم به بی‌خیالی و بی‌عاری، نه خودخوری کنم چطور است؟ افسردگی افسرگی است دیگر! اصلن اینی که من گرفته ‌ام از نوع زایمان است؟ بنشینم فکر کنم باز هم؟ نه خب چای می‌نوشم ، موزیک گوش می‌کنم، دود سیگار فوت میکنم مستقیم توی صورت این زندگی لعنتی!
انی‌وی می‌گویند خدا بزرگ است، یک طوری می‌شود دیگر…!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن وــــهم در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: