مرسی که هست‌ی…

2012/02/29 § 5 دیدگاه

تا دیر نشده، باید از آدم‌های خاص زندگی‌‌مان برای بودنِ آرامش‌بخش، مطمئن و شادی‌آورشان،
قلباً تشکر کنیم…

دست‌م بیاب

2012/02/25 § 6 دیدگاه

گره‌ی کور روح‌م را که تو می‌توانی با سرانگشت دستان‌ت به آرامی باز کنی،
دیگران با دندان نمی‌توانند…!
همین روزهاست که با قیچی بیفتند به جان‌ش!

سرگشته‌ی راه تو

2012/02/23 § 3 دیدگاه

تو زاییده‌ی ذهن من‌ی! نه بیشتر…
من خالق توئم. بار دردناک آفرینش‌ت را در اعماق وجودم به دوش می‌کشم…
هوا برت ندارد!  می‌شود دروغ گفت!  می‌شود وانمود کرد…

برای تو، که نمی‌خوانی مرا!

2012/02/22 § ۱ دیدگاه

کاش یک بلاگر میتوانست تک تک فالوئرهای وبلاگ‌ش را بشناسد ، زیر نظر بگیرد و گلچین کند…
سیستم گزینش‌ گودر سابق ، پلاس فعلی و الخ

بازیِ خاطره‌ها

2012/02/17 § 12 دیدگاه

یک ربع از ساعت را تلفنی ثانیه به ثانیه موقعیت‌م را گزارش میدهم که کجای کدام خیابان هستم. خیابان را می‌‍پیچم، پنجاه متر میروم پائین‌. قدم‌هایم را کند می‌کنم. می‌ایستم! سرم را می‌چسبانم به دیوار. صدای زنگ با صدای طپش قلب‌ و نفس‌های به شماره افتاده‌ام در هم می‌آمیزد. راهروی تاریک و صدای جیر جیر نرده های چوبیِ آشنا را کانورس‌های ساق دار مشکی‌ام پشت سر می‌گذارد، پله ها را دو تا دوتا، به سرعت می‌رود بالا. دری که باز می‌شود برایم. آغوش بی‌تاب و بی‌قراری که انتظارم را می‌کشد. صدای بسته شدن همان در را پشت سرم می‌شنوم. بوی مانده‌ی سیگار ِ فضای خانه را فرو میدهم به ریه‌هایم. عطر تن‌ش را هم. بینی و لب‌های یخ زده‌ام را گرم می‌کنم در گودی گرمِ گردن‌ش. دست‌های مردانه‌اش را به دورم حلقه می‌کند. کیف و کتاب‌هایم رها می‌شوند از دست‌هایم…آرامش‌ وصف نشدنی‌ای که همه‌ی وجودم را در بر می‌گیرد…
این‌ها از لطیف‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین خاطرات عشقی‌ست که عشق نیست دیگر. شاید تنفر است. شاید هم هیچ چیز نیست… ولی هست. پررنگ است. صداها، تصویرها و حس‌ها ناخواسته  مرور می‌شوند. می‌آیند و می‌روند. فقط همین.

بوسیدنی، بوئیدنی، چسبیدنی، به طعم کیک تولد

2012/02/09 § ۱ دیدگاه

آدم‌ها را باید از حال خراب بُـرد به روز‌های آرام و خوش،  انرژی و وقت و احساس صرف‌شان کرد…
و الاّ اوضاع که روبراه  و همه چی اوکی باشد ، همه دور آدم جمع می‌شوند دیگر…

لعنتی ِنرم و خوشمزه‌

2012/02/06 § 3 دیدگاه

بیا فشـــــــــــــــارت بدم تو بغل
تا مثه مایه‌ی کُتلت، از بازوها و انگشتان‌م بزنی بیرون…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی فوریه, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: