بازیِ خاطره‌ها

2012/02/17 § 12 دیدگاه

یک ربع از ساعت را تلفنی ثانیه به ثانیه موقعیت‌م را گزارش میدهم که کجای کدام خیابان هستم. خیابان را می‌‍پیچم، پنجاه متر میروم پائین‌. قدم‌هایم را کند می‌کنم. می‌ایستم! سرم را می‌چسبانم به دیوار. صدای زنگ با صدای طپش قلب‌ و نفس‌های به شماره افتاده‌ام در هم می‌آمیزد. راهروی تاریک و صدای جیر جیر نرده های چوبیِ آشنا را کانورس‌های ساق دار مشکی‌ام پشت سر می‌گذارد، پله ها را دو تا دوتا، به سرعت می‌رود بالا. دری که باز می‌شود برایم. آغوش بی‌تاب و بی‌قراری که انتظارم را می‌کشد. صدای بسته شدن همان در را پشت سرم می‌شنوم. بوی مانده‌ی سیگار ِ فضای خانه را فرو میدهم به ریه‌هایم. عطر تن‌ش را هم. بینی و لب‌های یخ زده‌ام را گرم می‌کنم در گودی گرمِ گردن‌ش. دست‌های مردانه‌اش را به دورم حلقه می‌کند. کیف و کتاب‌هایم رها می‌شوند از دست‌هایم…آرامش‌ وصف نشدنی‌ای که همه‌ی وجودم را در بر می‌گیرد…
این‌ها از لطیف‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین خاطرات عشقی‌ست که عشق نیست دیگر. شاید تنفر است. شاید هم هیچ چیز نیست… ولی هست. پررنگ است. صداها، تصویرها و حس‌ها ناخواسته  مرور می‌شوند. می‌آیند و می‌روند. فقط همین.

Advertisements

§ 12 پاسخ برای بازیِ خاطره‌ها

  • شراره می‌گوید:

    امیدوارم که بازم برات تکرار بشه

  • پریا می‌گوید:

    این تصویرها، یادها، خاطره ها تا وقتی که یاد گرفته باشیم باهاشون زندگی کنیم بی که به گا بریم، خوبه.
    اگه نه، باس کمرنگ شن.. باس دور شن.. باس بتونیم رو پا واستیم. باید

  • moon می‌گوید:

    اگه کسی که دوسش داریم رفته باشه، حالابه هر دلیلی، هنوز دلمون پی اش باشه، بازم به هر دلیلی، با خاطره هاش دلمون گرم نشه که زندگی مفت نمی ارزه که.

    فقط یه چیزی می مونه اونم اینه که بلد بشیم با نگاه همون روزا به خاطراتمون نگاه کنیم. نه با نگاه زخم خورده ی الانمون طوری که جاش درد بگیره. با این نگاه همون می شه که پریا می گه.

    با کمرنگ کردن خاطرات قشنگ مخالفم. آخر آخرش فقط همین خاطرات می مونن.

  • پریا می‌گوید:

    مون
    ی وقتی ی رابطه ای به هر دلیلی تموم میشه و ایکس به هیچ جاش نیست اما ایگرگ داره با خاطره و تصویر گذشته ی ایکس و اون رابطه زندگی میکنه.
    و چیزی رو میخواد که نیست. چیزی رو میخواد که دیگه ایکس بخواد هم نمیتونه بهش بده. چون باسه ایکس تموم شده اون رابطه اون آدم (ایگرگ)،
    اینجا باس ایکس به خودش بقوبولونه واقعیت رو. و از خاطره و تصاویر بیاد بیرون. و کمرنگش کنه..
    وگرنه هیچی ازش نمیمونه.

    بماند که یهو ی وقت هم چشم وا میکنی و میبینی هیچی یادت نمیاد! هیچی، رسمن هیچی.
    حتا خاطره ی «قشنگ ترین» «عاشقانه ترین» «خشگل ترین» رابطه و آدمِ زندگیت رو..

    • moon می‌گوید:

      حرفت درست. آدم باید واقعیت رو بپذیره ولی حرف من سر اینه که هر اتفاقی که بعد از اون واقعه که الان بهش می گیم خاطره افتاده باشه آیا می تونه تغییری توی اون اتفاق ایجاد کنه؟ یا توی حسی که اون زمان سرخوشمون کرده؟
      چیزی که تغییرش می ده حس الان ما نسبت به اونه نه خودش
      قضاوت الان ما نسبت به اون اتفاق و احتمالا آدمی که اون حسو برامون ایجاد کرده ست که خاطره رو رنگ دیگه بهش می ده.
      راهی که من پیدا کردم اینه که همون خودمو که اون موقع با اون واقعه رودر رو شده می پوشم و به اون خاطره نگاه می کنم. اونوقت بدترین حالتی که ممکنه اتفاق بیفته به وجود اومدن یه حسی شبیه حسرته که به نظر من از کینه و نفرت خیلی بهتر و قابل تحمل تره.
      به هر حال ما به ازای هر به دست آوردنی، از دست دادنیست.

  • پریا می‌گوید:

    ببخش زیاد شد، حرف رابطه هست و رابطه هم راهرو تو در تو ئه، و واقعن پیچیده ست و ی خط مشی نداره.. مون اگه حالشو داری اول اینو بخون :

    http://mymahoood.blogspot.com/2010/09/normal-0-false-false-false-en-us-x-none_09.html#links
    بیشتر هدف ام این قسمتشه و کاری به نموندن و تصاحب نکردن و اینا ندارم الان: «و من عاشق رابطه هایی هستم که وقتی از صد به صفر رسیدند ، بی اینکه به هم زخم بزنند، باشند.. باشند اما در صفر..»

    اون موقع ها واقعن اینجوری فک میکردم و اینجوری بودم و
    میگفتم چطو ممکنه آدم خاطره ی قشنگترین آدم زندگیش رو از یاد ببره؟ میگفتم هرچقدم که از تموم شدن اون رابطه بگذره (تو پرانتز ی چیزی هم راجب تموم شدن بگم. شخصن همیشه فک میکردم رابطه های عمیقِ زندگیِ آدم هیچوقت تموم نمیشن و رابطه عین ی جاده هس که تمومی نداره.. اگه اومدی توش، تا آخرش هستی ، هرچند که طرفین از هم دور باشن و رابطه ای نداشته باشن با هم) و طرفین واسه خودشون زندگی کنن، هرچقدم که با تلخی تموم شده باشه، اما اون خاطره همیشه واسه آدم میمونه و امکان نداره عوض شه . میگفتم اصن اصل ی رابطه ی عمیق هم همینه . که وقتی از اوجش گذشت و به صفر رسید، حالا هر دو طرف رابطه خیلی شیک و انسان وار، بی جنگ و دعوا و تلخی و زخمی کردن همدیگه، در حد ی دوست ساده از دور بشناسن همو هنوز..

    مون! اما شد! خاطره عوض شد! تموم شد حتا! نه تنها خاطره ای نموند که لحظات زیبای اون رابطه هم نه به یاد اومد و نه حتا حسی ایجاد کرد.

    کاملن موافقم با حرفات و این تجربه . اما به نظرم فقط در ی صورته که میشه با همون نگاه قبل نگاه کرد. زمان میگذره..آدما عوض میشن، چطو میشه لباس قبل رو پوشید و به اون خاطره نگاه کرد؟ چطو میشه برگشت تو اون پوسته دوباره؟ به نظرم فقط در ی صورته. اونم اینکه تموم نشده باشه واسه خودِ آدم(یا نخواسته باشی تموم شه). ینی تا وقتی تموم نشه واست، صادقه. اگه نه، میتونه واقعن کمرنگ شه..

    ی جا اینو یادداشت کرده بودم ، نمیدونم دقیق ماله کیه .شاید صد سال تنهایی، نمیدونم، میگف
    «گذشته دروغی بیش نیس و خاطره بازگشتی نداره و هر بهاری که می گذره؛ دیگه بر نمی گرده و حتی شدیدترین و دیوانه کننده ترین عشقها هم حقیقتی ناپایدارن»
    نمیخوام بگم درسته یا غلطه، فقط ی تجربه هست و شخصن منم الان بهش رسیدم..
    واقعن همه چیز امکانِ «اتفاق»اش هس و هر ی رابطه که تموم میشه و ی پله میپری بالاتر، خیلی چیزا ممکنه عوض شه توت

    آدما اکثرن درست در رابطه بودن رو بلد نیستن .. زخمی میکنن ات و میرن. اگه هر دو طرف رابطه انسان بودن رو بلد باشن، «انسان بودن» رو رعایت کنن، شاید همیشه اینی که میگی باشه و همیشه هم اون خاطرات خوب بمونه و چقدر هم قشنگ باهاش زندگی کنن دو طرف..

    • moon می‌گوید:

      مرسی ار حرفای اینجا و حرفای مگوی وبلاگت
      به جز مقوله تصاحب توی رابطه، با بیشترشون موافقم

      فقط یه چیزی اضافه کنم که از نظر من تموم شدن رابطه با کامل شدنش فرق می کنه.
      یه رابطه می تونه تموم بشه بدون اینکه یه تجربه ی کامل باشه.
      ولی اگه یه رابطه تونسته باشه حداقلی از پتانسیل های ممکنش رو به انجام برسونه و بعد تموم بشه، همون حالتی اتفاق می افته که گفتی، یه جور جدایی بدون زخم و بالغ

      اینو هم قبول دارم که بیشتر ما بلد نیستیم رابطه هامونو کامل کنیم. یا از این ور بوم آنچنان می چسبیم به طرف و نسبت بهش احساس مالکیت می کنیم که ناخواسته خفه ش می کنیم یا از اون ور بوم هی می خواییم بگیم دنیا دو روزه و مسئولیت و اینا کشکه و دوست داریم از این شاخه به اون شاخه بپریم

      مرسی پریا
      مرسی لیدی ال جان
      با شراره موافقم و امیدوارم برات بازم پیش بیاد

  • پریا می‌گوید:

    «یه رابطه می تونه تموم بشه بدون اینکه یه تجربه ی کامل باشه.»
    کاملن موافق ام باهات . منم منظورم از تموم شدن، بلوغش نبود. صرفِ تموم شدنِ ارتباطی بود که دیگه مث قبل نیست
    مرسی خودت مون

  • Lady L می‌گوید:

    :) فقط اینکه اگه اجازه بدید بگم که لذت بردم از مکالمه‌تون…

  • آنکور می‌گوید:

    یه راهرو تاریک. یه سقف کوتاه. یه آغوش گرم که منتظرم بود و هنوزم هست :)

  • مادیان وحشی می‌گوید:

    عالی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن بازیِ خاطره‌ها در لیدی اِل هستید.

فرا