ترجیحا صورتی

2012/06/18 § 8 دیدگاه

اصلا مرد باید هر از گاهی با دستان پُر برود خانه،
با دستانی پر از یک ست لباس زیر زنانه و یا حتی یک دست لباس خواب زیبا!

Advertisements

افکار چرخ‌کرده!

2012/06/12 § 4 دیدگاه

1. سرم را میگذارم روی بالش، طبق عادت هر شب یک بوس گرم و نرم برای دریم‌کچر بالای سرم می‌فرستم و می‌گویم: میتونی یه کاری کنی که آروم بخوابم؟ خواب می‌بینم! اوضاع همه جا بهم ریخته، به من میگویند پنج دقیقه فرصت داری که یک چیزاهایی جمع کنی، خیلی زود اینجا با خاک یکسان میشود! کیف پارچه‌ای خورجینی‌ام را برمیدارم، دور خودم می‌چرخم. چند تا کتاب، ژاکت صورتی، چند تا شال رنگی، یکی دو تا شلوار جین… میچرخم و میچرخم! این همه چیزهای دوست داشتنی‌ام را چه کنم! شمع‌دانی‌های سفالی، بامبوی عزیزم، کتابها، خرت و پرت‌هایی که دوست دارم… وقت تلف می‌کنم! فکر میکنم! من که در بیداری، خیلی واقعی، زندگی و همه‌ی متعلقاتش را ظرف چند دقیقه رها کردم و رفتم، تنها با یک کیف که محتوایش یک دفترچه یادداشت، موبایل و یک تقویم جیبی و یک کیف پول بود! [من چرا؟]

2. صدایش میکنم، عکس‌ کسی را نشانش می‌دهم. میگویم میخواهم به این آدم فکر کنم! ولی حس‌ی که دارم این است. نگاه‌م میکند. میگوید مثل حس من… میگویم شاید اشتباه میکنیم. اصرار میکنم… خیلی آرام و مطمئن میگوید: به حس‌هایت در مورد مسائل دور و بر ایمان دارم. هیچ وقت اشتباه نبوده! شک نکن. [حقیقت دارد…]

3. میگویم دلم برایش میسوزد… با نگرانی نگاه‌م میکند. میگوید: هر وقت که تو دل‌ت برای کسی می‌سوزد من دلهره میگیرم. آخرین باری که دل‌ت سوخت خودت را خانه خراب کردی… [کاش بلد بودم دل‌م را برای خودم بسوزانم!]

4. احساس‌م مثل گذشته چهار نعل نمی‌تازد. نفوذ کردن در آدم‌ها برایم مشکل شده… نه حوصله‌اش را دارم و نه انرژی اش را! آخرین دست و پا زدن هایم برای عاشق بودن همه‌ی شوق اکتشاف‌م را بر باد داد. انتخاب نیست. باید پیش بیاید. این نشد یکی دیگه، مسخره‌ترین حرف‌ی هست که شنیده ام. برای من اول و آخر رابطه عشق است و بس.

5. می‌خواهم در دلِ اتفاق جا بشوم. اتفاق خوب.

6. مثلا سناریوی زندگی‌ام را به این شکل می‌نوشتند که تو در کنارم می‌ماندی، تا من یک گهی میشدم برای خودم…[خودخواهی‌ها- والبته تو را خواستن‌ها]

7. گاهی هم دقیقن همان آدم‌ی که فکرش را نمیکنی، همان لحظه‌ی دور از انتظار، همان جای غیر ممکن، خاطره میسازند برایت… [آن‌هم چه خاطره‌هایی]

8. بیا و حرف‌هایت را پس بگیر. نمی‌خواستم چشم‌هایت را باز کرده باشم… نمیخواهم در زندگی پرماجرایت تنها دختری باشم که موسیقی میفهمد! چیزی که از دخترها بعید میدانستی! نمیخواهم ممنون‌م باشی! نمی‌خواهم درگیر من باشی و نباشی کنارم! بیا و شک کن به دیوانگی‌هایم! [نباید، ولی دل‌تنگ‌م]

9. چشمان‌م در امتداد دود سیگار میرسد به پرنده‌ای که رها و بی‌دغدغه از پرواز در آسمان آبی و آفتابی لذت می‌برد… فکر میکنم که چطور می‌شود یک آدم‌ی تصمیم می‌گیرد که خودش را از شر زندگی خلاص کند. خیلی مصمم مقدمات‌ش را فراهم کند، حرف‌های آخرش را هم مینویسد… ولی دقیقن لحظه‌های آخر، یک قدمی مرگ… پشیمان میشود! [آنجا که کار از کار گذشته، لحظه‌ی آخر. آن پشیمانی از مرگ هم بدتر است به گمان‌م! خودم هم ربطش را به آسمان نفهمیدم]

10. با غصه خوابیدم. خواب‌ش را دیدم. عصبی و غمگین بود. کارش را از دست داده بود. دستانش زخمی و چشمانش بی‌تاب شده بود. دست‌هایم را حلقه کردم دورش، آرام و مهربان… بوسیدم‌ش! [کاش حل میشدم در طعم لب‌هایش! کاش بیدار نمی‌شدم هیچ‌وقت]

11. جای آخرین نامهربانی‌ات ، همانجا که نباید، کنار همه‌ی بودن ها و مهربانی کردن هایت محفوظ است نازنین‌م… [آزارم می‌دهد]

12. میدانم پراکنده نوشته‌ام…

تار و مار کنِ رابطه‌ها: انتظار

2012/06/05 § 4 دیدگاه

اگر آدم‌ها باور می‌کردند که توجه، محبت و عشق‌شان در دیگری محدودیت و مسئولیت‌ی ایجاد نمی‌کند،
دنیا جای راحت‌تری برای زندگی می‌شد…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی ژوئن, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: