↓↑

2012/08/30 § 4 دیدگاه

آدم است دیگر؛ ساعت پنج صبح هوس نشستن و زار زدن زیر دوش آب سرد میکند؛ بس که پُر است از افکار پوچ و بیهوده! بس که داغ کرده است مخ‌ش! بس که خسته است نگاه‌ش، از خیره شدن به علف های سبز ِ زیر پایش، بر سر دوراهی‌های تلخ زندگی…
آدم است دیگر!
کاش نبود.

پرده‌ی آخر

2012/08/28 § بیان دیدگاه

مثلن اینطور بشود که همانطور که من مشغول اجرای نقش مشخص شده‌ی زندگی‌ام روی صحنه هستم، یکی برود پشت صحنه، چراغ‌ها را خاموش کند و پرده‌هارا بکِشند،
و تمام.

Plan B

2012/08/28 § بیان دیدگاه

مثلن اینطور بشود که من مشغول نوشتن فیلم نامه‌ی زندگی‌ام باشم و یکهو آن وسط‌ها خسته بشوم وکم بیاورم، کاغذ را از زیر دست خودم بکشم و با نارضایتی و عصبانیت مچاله‌اش کنم و پرت‌ش کنم قاطی باقالی‌ها و دوباره شروع کنم به نوشتن. این‌بار کمی ایده‌آل‌تر، شیرین‌تر، ملایم‌تر…

تو نمیتونی نرمال نباشی!

2012/08/18 § بیان دیدگاه

آن‌وقت‌ها که ناامیدی، مثل علف هرز چنان در وجودت رشد میکند و تکرارش چنان آلوده‌ات میکند که دوست داری در حریم چند متری‌ات تابلویی با این عنوان نصب کنی: خطــرِ ســراب، نــزدیــک نــشـویـد!

ما آدم‌های آن‌لاین

2012/08/15 § 5 دیدگاه

خیلی وقت پیش‌ها در مورد رابطه‌ی راه دور ( باور کن ) را نوشتم. آن قدیم ها گودر که بود، غرهایم را در مورد رابطه‌های راه دور میچپاندم توی حلق فالوئرهای بیچاره‌ام! یک بار هم جایی بین عصبانیت و استیصال، پُست‌ی در گوگل پلاس نوشتم. معتقدم که لانگ دیستنس ریلی‌شن‌شیپ هم شدنی است. اگر طرفین به هم کشش داشته باشند، پای دوست داشتن یا حتی عشق وسط باشد، فاصله مانع چیزی نمی‌شود. قلبا باور دارم که هیچ چیزی برای ما آدم‌ها غیر ممکن نیست. فقط باید خواست و صبور بود. این خواستن، مشکلات را از پیش پا جمع میکند. سخت است، میدانم. باید توانایی‌اش را داشته باشی، اعصاب آهنین‌ و آدم‌ش را هم؛
این‌روزها اما با افکارم می‌جنگم. با اعصاب خودم بازی میکنم. تمرکز میکنم روی اینکه نشدنی است. به خواستن ربطی ندارد. آدم‌ها بی حوصله شده‌اند. حضور فیزیک‌ی در ماجرا نقش اصلی را بازی میکند. وقتی لانگ دیستنس لعنتی، گرما و عطر تن که هیچ، دیدار را آرزو کند، بی‌تاب‌ی و کلافه‌گی به بار می‌آورد!  دیگر بیا بغل‌م‌های تلفنی هم جواب نمیدهد… انتقال احساس از لابه‌لای کلمات، چت، ایمیل و تکست، تلاش مذبوحانه است؛ نیاز داری خیره شوی به چشم‌های کسی که دوستش داری و از احساس‌ت در مورد مسائل مختلف بگویی؛ وقت دل‌تنگی، سرت را بگذاری روی شانه‌اش، اشک بریزی؛ لب‌ت را بچسبانی به گوشش و دوستت دارم را زمزمه کنی؛ در آغوشش احساس امنیت کنی، عاشق‌ی کنی…؛عاشقانه نگاه‌ت کند، وقتی حواس‌ت نیست؛ حرف‌ش را با بوسه‌ی بی‌هوا ببُری، وقتی حرکت لب‌هایش محسورت میکند. شاید بهتر باشد هر روز اولین «خسته نباشی» را از زبان او بشنوی وقتی بعد از ساعت‌های طولانی ِ کار اولین کسی است که به سراغ‌ت می‌آید یا به سراغ‌ش میروی. احساس خوبی است دست در دست، شانه به شانه قدم زدن وقتی که کانورس‌ها و مدل قدم برداشتن‌ش را هم دوست داری و از نگاه کردنش لذت میبری. آرامش بخش است که در جمع‌های دوستانه کنارش باشی و باعث دل‌گرمی و افتخار هم شوید… کافه‌ و پاتوق خودتان را داشته باشید، بنشینید روبروی هم سیگار بکشید و از موسیقی در حال پخش و چیزهای بی‌اهمیت صحبت کنید؛ وقتی غمگین و خسته اید، خوشحال و روبراهید کنار هم باشید… تا رابطه کامل باشد. تا جای خالی آزارتان ندهد…
عجیب دردناک است که همه‌ی اینها را بدانی و همچنان دوست‌ش داشته باشی؛ اینکه کافی است آنلاین تایپ کند و تو، تا تهِ حال و روزش را بفهمی و فاصله با پوزخندی چندش آور، میان آغوش‌تان خود نمیایی کند… غمگین است که همه‌ی اینها را مسخره‌ وار با خودت تکرار کنی و نتوانی میلِ خواستن‌ش را در درون‌ت سرکوب کنی؛ سخت کُشنده است این همه نزدیک‌ی از راه دور!

نگاه کردن هم ندارد؛پل‌های خرابِ پشت‌سر!

2012/08/03 § بیان دیدگاه

زندگی بعضی آدم‌ها هم مثل یک دسته‌ی عزاداری پر سر و صداست که گیرافتاده در یک کوچه‌ی بن‌بست… نه راه پس دارند، نه راه پیش، نه نای نشستن و فکر کردن! خسته از سکون، خسته از وجود!

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی اوت, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: