یک نخ وینیستون لایت

2012/09/18 § 2 دیدگاه

از آغوشش جدا شوی، نیمه برهنه با لباس زیرِ مشکی، بنشینی روی پله‌های ایوان خانه‌ی قدیمی و سیگاری روشن کنی، صدای باران با سکوت اطراف و آرامش درون‌ت آمیخته شود؛ بیاید و باز هم در آغوش‌ت بگیرد. پاهایش را مماس کند با پاهایت روی پله‌ی پائینی، دستانش را حلقه کند دور شکم‌ت، چانه‌ش را بگذارد روی شانه‌ات و نفس عمیق بکشد از لای موهای درهم‌ و برهم‌ت و لبخند بزند. صورتت را برگردانی لب‌هایش را ببوسی و باز به روبرو نگاه کنی و کام دیگری از سیگارت بگیری لغزیدن زبان و لبانش را روی پشتت حس کنی، آن هم در امتداد ستون فقرات، عرض شانه‌ها، آرام و مهربان. ته سیگار را ناشیانه پرتاب کنی درون راهِ آب حیاط. خیلی جدی بگوید: حتا بلد نیستی دقیق نشانه‌گیری کنی! بخندید دوتایی. برگردی و بنشینی روی پاهایش، زمزمه کند: چقدر تو زیبایی… و سخت در آغوشش آرام بگیری…

Advertisements

کیش و مات

2012/09/16 § بیان دیدگاه

آدم با خنده و شوخی خداحافظی میکند، چهار قدم میرود آن‌طرف تر، می‌بیند ای دل غافل، چه زود دل‌تنگ‌ی و بی‌تاب‌ی هجوم آورد به قلب‌ش…
آدم است دیگر؛ گاهی خودش را متعجب میکند.

جفت‌پوچ

2012/09/16 § بیان دیدگاه

آدم دوست دارد چند روزی کلید وجودش را بگذارد روی آف (off) تا در خاموشی کامل کمی به آرامش برسد؛ ریکاوری که شد، دست‌ش را دراز کند و دوباره کلید زندگی‌اش را بگذارد روی آن (on) و ادامه بدهد…
آدم است دیگر، گاهی تصوراتش را به بازی میگیرد، بس که روح‌ش خسته است.

مکررات ِ ملال آور

2012/09/06 § ۱ دیدگاه

گاهی هم ماجرای جدید زندگی‌ات یک تجربه‌ی تکراری است با یک ظاهر متفاوت، که درون‌ش را از حفظ‌ی و ته ماجرا مثل روز برات روشن است، ولی یک حماقت‌ی هست آن میان، از جنسِ امید…! می‌کشاندت که تا انتها ادامه دهی، تلاش کنی، خوش‌بین باشی… تا یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که چیزی در درون‌ و بیرون‌ت تغییر نکرده و باید به همان حس اول‌ت اعتماد داشته باشی!

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی سپتامبر, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: