جمعه‌ها خون جای بارون میچکه!

2012/10/26 § بیان دیدگاه

آدم است دیگر، غروب جمعه را که در کوهستان و طبیعت نباشد، دل‌ش کافه نشینی میخواهد؛ کافه ای تاریک و دنج، که یک میز و یک صندلی لهستانی کنار پنجره‌اش برایت خاطره بسازد، خاطره‌ای از جنس تنهایی… پینک فلوید پخش بشود، هات چاکلت فندقی ِ غلیظ و شیرین‌ت را هم بزنی، سیگارت را بکشی، کتابت را ورق بزنی، به رقص شعله‌ی شمع روی میز خیره شوی و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی… لذت ببری از آمد و شد ِ آدم‌ها، صدای خنده‌هایشان، مسیر نگاه‌ها، جفت‌ها و پچ‌پچ‌های عاشقانه… سوار بر موج ِ نوای دلنواز ساز دیوید گیلمور، کام بگیری از سیگارت و با خودت مهربان باشی و بگویی: هــــی! اوری‌تینگز گانا بی آل رایــت… اوهـــوم.

Advertisements

داغ بگذار بر لب‌هایم!

2012/10/26 § بیان دیدگاه

با دوستانش مشغول گپ زدن و سیگار کشیدن باشی،
او هم با مهربانی ِ تمام مشغول شستن ظرف‌ها، گوش دادن و هم صحبتی،
یکهو از جایت بلند شوی، از پشت بغل‌ش کنی،
از گونه‌ی راست خیــــــس ببوسی تا گردن، تا شیار ستون فقرات، شانه‌ها، گونه‌ی چپ، تا لب‌ها…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی اکتبر, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: