كلام از نگاه تو شكل مي بندد،خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني

2012/11/25 § 4 دیدگاه

ژاکت قهوه‌ای ام را می‌‍پوشم، با یک شال ابر و بادی ِ کِرم، قهوه ای، خردلی… توی ماشین‌ کنارش می‌نشینم؛ دقیق و مهربان نگاه‌م می‌کند؛ بعد هم لبخند شیرینی تحویل‌م می‌دهد و می‌گوید: «تو چرا هر روز خوشگل‌تر میشی؟!؟ قربون اون کک و مک‌ صورتت بشم که با رنگ لباس‌ت سِت کردی…»

Advertisements

شیطنت ِ شیرین

2012/11/25 § 3 دیدگاه

که خودت را در آغوش خسته‌اش جا کنی. که با چشم‌های خواب‌آلود و سرخ نگاه‌ت کند و بگوید: پشت کن تا از موهایت نفس بکشم… که آرام نگیری… که زمزمه کنان التماس کند: برنگرد لطفن! چشم‌ها، دست‌ها، نفس‌ت خواب را از چشم‌هایم میدزدند…

لذتِ روی یک موج بودن!

2012/11/07 § بیان دیدگاه

در آغوش هم خوابیده باشید؛
صورتش نزدیک صورتت باشد؛
مهربان نگاهت کند ، شیرین لبخند بزند؛
پشت هم زمزمه کند: دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم…
لب‌هایت روی گونه‌اش باشد، پشت هم، آرام و ریز ریز ببوسی‌اش…

دل است دیگر،شعور که ندارد!تنگ میشود بیخودی!

2012/11/05 § بیان دیدگاه

خسته و ویران مچاله میشوم درون مبل یک نفره
و در تاریکی، چای تلخ‌م را با شیرینی ِ خاطرات مشترک‌مان مینوشم…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی نوامبر, 2012 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: