در باورم بگنجان

2013/02/10 § 3 دیدگاه

از قرار معلوم آن بیرون همه چیز خوب پیش میرود، همه چیز روبراه و نرمال است، نگاه پرحسرت دیگران را روی آرامش ‌ زندگی‌ات احساس میکنی، اما یک چیزی یا شاید هم یک چیزهایی در درون‌ت درست کار نمی‌کنند. وسواس گرفته‌ای، عادت به خوشی نداری. میترسی، خسته‌ای. شاید توهم است، شاید هم سراب. باور که هیچ، تصورش هم ترسناک است تجربه‌ی اینکه یک روز صبح از خواب بیدار بشوی و همه چیز را از دست داده باشی. درست همان شرایط‌ی که همیشه‌ی روزگار از آن بیزار بودی درگیر لحظه‌هایت بشود. یک روز خودت را در دنیای غریبه‌ای بیابی، تغییرات دوست نداشتنی زندگی روی اعصابت باشد و وحشیانه‌ روح‌ و جسم‌ت را بیمار و منزوی کند. اینکه هر روز بیشتر دگرگونی بسمت ناخوشایندی را نفس بکشی، از زندگی بیزار باشی، اینکه قلبا بدانی زندگی‌ات به چه تغییری نیاز دارد اما عمیقا احساس ناتوانی کنی، برای همین است که در کمال ناباوری روزهای خوش و آرام می‌ترساندت. به شک می‌افتی. آیا واقعن این تو بودی که زیر بار نامهربانی‌های زندگی کمر خم کرده‌ای!؟ سال‌هاست که دنیا به رنگ زمستان است. چقدر غصه انبار کرده ای درون دل‌ت. چه با یک هیچ پودر میشود درون‌ت. یک روز، یک جایی همه‌ی خودت را میریزی کف دست‌ت، میگیری جلوی چشمان‌ت، زمزمه کنان فوت میکنی: من هیچ، من نگاه. من؟ قاصدک غمگینی هستم که خبرهای خوش را باور ندارد. من؟ قلم‌ی هستم که ساعت‌ها در دستان زندگی روی برگ‌های کهنه‌ی دفتر قدیمی، آماده‌ی نوشتن یک خط شعر بی‌ریاست، بی آنکه حتی لحظه‌ای فرود بیاید. من؟ من هیچ، هیــچ، هیــــــــچ. من یک خاطره‌ی فراموش شده هستم که از یاد خودم هم رفته‌ام.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مشاهدهٔ بایگانی فوریه, 2013 در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: