1392

2013/03/24 § بیان دیدگاه

بچگی‌هایم سال نو را برای خاطر شکوفه‌ها دوست داشتم، برای سبز شدن و زیبایی طبیعت.. اما از باران گاه و بی‌گاه‌ متنفر بودم. خصوصن وقتی که آماده قدم زدن می‌شدم و رگبار ابر‌های بهاری کفری‌ام می‌کرد… آمدن بهار برای من نوید فرارسیدن فصل محبوب‌م تابستان بود. شادی ِ بیرون آوردن لباسهای تابستانی، لخت و پتی زندگی کردن در خانه. پیچیدن عطر شوینده‌های مختلف مادر، خانه تکانی که نه، خانه از نو ساختن‌ش را دوست داشتم. تمیز کردن شیشه‌های پنجره‌ها وظیفه‌ی من بود. از همان بچگی آویزان شدن از در و دیوار و ژانگولر بازی را دوست داشتم. فرارسیدن عید برایم دغدغه‌ی شیرین ِ سفره هفت سین پهن کردن بود.. تلاش برای توضیح دادن به پدر، که سیب سفره‌ی هفت سین‌م باید قرمز ِ قرمز باشد… پدر هم تلاش‌م را بی‌ثمر نمی‌گذاشت، شور و شعف دختر ناز‌دُردانه‌ی خانه برایش مهم و دل‌نشین بود… قبل از تحویل سال دوربین آنالوگ قدیمی را آماده می‌کردم تا همه را به اصرار در یک عکس‌ دسته‌جمعی ِ خاطره انگیز جا بدهم. عید برایم یادآور ضد حال ِ هر عصر پذیرای مهمان ناخوانده شدن است، درست وقتی که خانوادگی پای تلویزیون نشسته بودیم و به جای حساس و سرنوشت ساز فیلم سینمایی میرسیدیم. لباس نو. عیدی. مهمانی. سیزده‌بدر. بچگی‌هایم زندگی رنگی بود.

هنوز هم اما زیبایی طبیعت را دوست دارم. کوهنوردی و ستایش طبیعت هنگام بهار مرا به وجد می‌آورد، دیگر باران بهاری عصبانی‌ام نمی‌کند. خاکی‌تر از آن حرف‌ها شده‌ام. حرف‌م این‌ست: زیر باران باید رفت… هنوز هم اما چیدن سین‌ها کنار هم برایم شادی‌بخش است، ولی روی قرمزی سیب‌ها پافشاری نمیکنم! دیدن مردم در لباس و کفش‌های نو و رنگارنگ را هم دوست دارم، اما نمیتوانم فکر نکنم که برای هر جفت کفش چقدر پرداخته اند، برای آن مقدار پول چند ساعت کار طاقت فرسا انجام داده اند، نمیشود که نتیجه‌گیری نکنم که چقدر برای این مردم مهم است که صورت‌شان را با سیلی سرخ نگه دارند… هنوز هم عکاسی را دوست دارم، اما اینروزها اوضاع عوض شده، دوربین‌های  آنالوگ، ظهور، چاپ و لذت غافلگیر شدن با دیدن عکس‌ها از مُد افتاده. این‌سال‌ها دغدغه‌هایم هم عوض شده، دنیای‌م هم. دیگر مرا با مهمانان ناخوانده، با آدم‌ها کاری نیست، با یاد و خاطرات هم. به دنبال آرامش‌م. لحظه را به بهترین نحو ممکن گذراندن، برنامه ریزی برای فردای بهتر همه‌ی ذهن‌م را مشغول کرده. از آدم‌های انگشت شمار زندگی‌ام لذت می‌برم. کمتر احساساتی و دل‌تنگ می‌شوم، بیشتر عاقلانه دو دو تا چهار تا میکنم… زندگی به چشمان‌م سیاه و سفید شده… افکارم هم بسان یک اسب وحشی از چهار چوب و حصار گریزان است. خراش‌های روح‌م، دیدم را نسبت به آدم‌ها و زندگی بازتر کرده… بزرگ شده‌ام به گمانم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن 1392 در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: