بریده‌ای از روزمرگی

2016/09/01 § بیان دیدگاه

یک ربع بعد از رفتنش نگاهم را از پنجره میگیرم. پیام میدهم: میخواهم بدانی که همسرت امروز صبح با حس بدبختی از خواب بیدار شد. لبه‌ی تخت مینشینم و زار میزنم به حال خودم. به اینکه لحظه های خوش زندگی ام اینقدر کم‌ و کم‌رنگ‌ند که حتا به چشم نمی‌آیند. خودم را بدبخت ترین آدم زمین میدانم. تماس‌هایش را ریجکت میکنم. لباس می‌پوشم،کتابهایم را برمی‌دارم و میزنم به جاده. اع نچرال دیزستر گوش میکنم و فیلم کوتاه تراژیکی در ذهنم میسازم. دخترکی با شلوارک کوتاه و تاپ صورتی ریزبافت ظریف، با موهای ژولیده، لب‌های رنگ پریده، ناخن‌های صورتی، روی تخت اتاق آرزوهایش به زندگی اش پایان داده. صحنه‌ی بعد او می‌آید با دنیایی از غم و اندوه. نگاهی به اطرافش می‌اندازد. همه جا ردپای دخترک هست. حتا جمله ای که ته لیست خرید خانه برایش نوشته بود: تو نباشی، همه چیز هیچ! جمله ای که بی هیچ حسی از کنارش گذشته بود. مینشیند و اشک میریزد با موسیقی پیچیده در خانه: مهم نیست که چه بگویم یا چه کنم. نمیتوانم چیزی را تغییر دهم. تو فقط از لای انگشتانم لیز خوردی.

پ‌ن: در ادامه‌ی همان یکی دو پست قبلی.‌ حتا یادم نمی‌اید دعوا سر چه بود!  بعد وقتی او آمد، موسیقی را کی پلی کرده بود؟!؟ :))

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این چیست؟

شما در حال خواندن بریده‌ای از روزمرگی در لیدی اِل هستید.

فرا

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: