گل پری جون

2016/09/25 § بیان دیدگاه

یک آهنگی پخش میشد توی عروسی‌ها که مردم با تمام وجود حال میکردند با آهنگ و حسابی قر میدادند و مایه میگذاشتند. همیشه از این آهنگ متنفر بودم. حتا سپرده بودم که این آهنگ در جشن عروسی ما به هبچ وجه پخش نشود. تنفر تا این حد. چند شب پیش در یک جشن عروسی با بی‌میلی به لیریکس آهنگ گوش میکردم و ملت سرخوش را زیر نظر داشتم دیدم چه جالب واقعا. چه درسی، چه نکته‌ی مهمی در لیرکس آهنگ نهفته. به قول آن دوستمان «کیه که بفهمه». خواننده سوال میپرسد که: گل پری جون؟ دخترک با یک عشوه‌ی شتری عجیبی جواب میدهد: بله. بعد اولین چیزی که از دخترک میپرسد، اولین آماری که از او میخواهد بگیرد، این است: شوهر داری؟!؟! میگوید نه‌خیر. میگوید پس بیا زن من شو و این صحبت‌ها. آقا، برادر، خواهر، عزیزان، قشنگ‌ها، والا بخدا خوب نیست، درست نیست. زن‌های شوهردار و  مردهای زن دار، این احمق های سست اراده را رها کنید بروند به آغوش خانواده‌ی خودشان. خودتان را جای خانواده‌ی آنها بگذارید. شعور داشته باشید. احساساتتان را کنترل کنید. فکر کنید. وجدانتان را بیدار کنید. با خودتان بجنگید. نمیدانم یک کاری بکنید  و خودتان را به چنین منجلاب افتضاح و کثیفی نیندازید.

پ‌ن1: یادم می‌آید… حرفی ندارم برای گفتن.
پ‌ن2: آفرین به تو. توی دلبر با اراده.

 

Advertisements

نفس بکش، تو می‌توانی

2016/09/01 § بیان دیدگاه

میدانم که جوان خوبی شده‌ای، شب‌ها زود میخوابی، صبح‌ها زودتر بیدار میشوی، کمتر پای اینترنت می‌نشینی یا با خودت خلوت میکنی، بیشتر در جمع خانواده از روزمرگی‌هایت می‌گویی و با هم پای تلویزیون مینشینید، کمتر موسیقی گوش میکنی، بیشتر اجتماعی شده‌ای، کمتر سکوت میکنی، بیشتر لبخند میزنی و مطابق میل دیگران رفتار میکنی، کمتر مینویسی و میخوانی، بیشتر آدم اکتیو و ورزشی یا دانشجوی ممتاز و انسان موفقی میشوی… ولی نمیدانم چرا حس غریبی مثل پیچک‌های هرز روی دیوار خانه‌های قدیمی، درون‌ت را احاطه کرده، حس میکنی در گورستان برهوت‌ی گیر افتاده ای و انگار کسی از درون هر روز یه بیل بیشتر، خاک روی‌‌ خودت و تفکر و احساس‌ت میریزد و مدفون‌ت میکند.

بعضی‌ها بدون اینکه بخواهی و بخواهند، بای‌دیفالت شیرین‌ند.

2013/11/29 § 2 دیدگاه

لنگ ظهر از خواب بیدار بشوی. کش و قوسی به خودت بدهی، انگار که همین حالا از بیل و کلنگ زدن‌های طولانی برگشته‌ای، بس‌که مست بوده ای، بس‌که خستگی به تن‌ت نشسته… گوشی‌ات را چک میکنی. او را تصور کنی که صبح زود حسابی دویده و ورزش کرده، الان هم سرحال و با انرژی مشغول انجام دادن کارهایش است. برایش بنویسی: صبح بخیر شیرین‌م. برایت بنویسد: میدانی صبح برای من  از وقتی شروع میشود که تو بیدار می‌شوی؟

A Simple Mistake

2013/09/16 § ۱ دیدگاه

احساسش را در نهایت ظرافت و مهربانی، در عمق تنهایی و غصه کنار هم میچیند. می‌گوید: تمام مدت فکر میکنم، به اتفاق‌هایی که افتاده، خیلی وقت‌ها به تو فکر می کنم، به تقدیر و آدم‌ها، به اینکه چرا همه چیز اینطور میگذرد، چرا نمیشود، چرا چیزی را که میخواهم نمی توانم داشته باشم و اینکه حتمن من یک احمقم! گاهی شب‌ها میگذارم آناتما پخش بشود، آناثما که گوش می کنم، یاد تو میافتم. یا هر آهنگ غمگین دیگری برای من تصویری از تو دارد. تو تصویری از زندگی و غم نهفته‌ای در موسیقی آناثما هستی. پر از رنگی. یک نقاشی قشنگ که وقتی خوب دقت کنی رنگ‌هایش تمایل پیدا می کند به سیاه و سفید و خاکستری، بعد دوباره پر از رنگ میشوی. سر زنده و پر از زندگی. یک موسیقیِ افسرده‌ای. زیبا ولی افسرده. تصویر غمگین درون‌ت را دوست دارم. نمی‌خواهم این تصویر را عوض کنم. چون زیباست. مثل موسیقی آناثما. می‌خواهم گوش کنم. می خواهم تصویر را داشته باشم و از زیباییش لذت ببرم…

تو بمان، برای تمام فصول

2013/04/20 § بیان دیدگاه

آدمی‌زاد است دیگر، گاهی دوست دارد با کلمات بازی کند،
مثلن من بگویم: اصلن میدانی باران که می‌بارد، بیشتر دل‌تنگ بغل‌ت میشوم؟ پس نتیجه میگیریم که پائیز و زمستان بغلی‌ترم..
بعد تو بگویی: بغل‌ت میکنم برای تمام فصول عزیزم…
آدمی‌زاد است دیگر، باران که می‌بارد دل‌ش بدجوری میگیرد.

كلام از نگاه تو شكل مي بندد،خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني

2012/11/25 § 4 دیدگاه

ژاکت قهوه‌ای ام را می‌‍پوشم، با یک شال ابر و بادی ِ کِرم، قهوه ای، خردلی… توی ماشین‌ کنارش می‌نشینم؛ دقیق و مهربان نگاه‌م می‌کند؛ بعد هم لبخند شیرینی تحویل‌م می‌دهد و می‌گوید: «تو چرا هر روز خوشگل‌تر میشی؟!؟ قربون اون کک و مک‌ صورتت بشم که با رنگ لباس‌ت سِت کردی…»

شیطنت ِ شیرین

2012/11/25 § 3 دیدگاه

که خودت را در آغوش خسته‌اش جا کنی. که با چشم‌های خواب‌آلود و سرخ نگاه‌ت کند و بگوید: پشت کن تا از موهایت نفس بکشم… که آرام نگیری… که زمزمه کنان التماس کند: برنگرد لطفن! چشم‌ها، دست‌ها، نفس‌ت خواب را از چشم‌هایم میدزدند…

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ حرف دل در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: