نورسته

2017/05/23 § بیان دیدگاه

آسمان مهتابی بود. وقتی رسیدم دیگر عصبانی نبودم. خانه تقریبا تاریک بود. آرام صدایش زدم. سکوت بود. از صدای بالا کشیدن دماغش برگشتم به طرف اتاق خوابمان. خزیده بود درون کاناپه‌ی کنار پنجره. خیره شده بود به نوری که از لابلای پرده‌ی اتاق ریخته بود روی صورت رنگ پریده و خیسش. دستش روی شکمش بود. گفتم: «من…» حرفم را برید. با بغض و غصه آرام گفت: «مادرم همیشه غمگین بود. حتی وقتی میخندید. از آن نوع غم هایی در چشمانش حس میکردم که انگار در گورستان درون، بر گور آرزوهایش، برای شادی های ناتمام، فرصت های پیش نیامده، و حسرت های زندگی‌اش اشک میریخت. اشک‌هایی که هیچ‌وقت کسی ندید. مادرم خودش را با هر نخ سیگاری که میکشید ذره ذره دود میکرد و از بین می‌برد. شوهر و فرزندانش را دوست نداشت. عشق پدر را نادیده می‌گرفت. نیاز فرزندانش را به مهر مادری مسخره و خنده‌دار می‌دانست. مادر، هیچ وقت ما را نمی‌بوسید. با عشق آشپزی نمی‌کرد. خانواده را زیر بال و پر خود به آرامش نمی‌رساند. بهترین اوقات زندگی برای ما وقتی بود که او به مسافرت می‌رفت. و وقتی برمی‌گشت، بازی تمام بود. هیچ کس نمی‌خندید.» چنگ زد به پیراهنش و ادامه داد: «اما من می‌خواستم مادر مهربانی باشم…» اشک هایمان سرازیر شد. خواستم بروم جلو و بغلش کنم، تازه رد خون را روی زمین دیدم. یادم آمد قبل از رفتن هلش داده بودم. محکم خورده بود به جایی و افتاده بود روی زمین و من حتی نگاهش نکرده بودم… تازه فهمیدم چه کرده‌‎ام.

Advertisements

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ داستانک در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: