هم خانه

2016/12/21 § بیان دیدگاه

کنارش خوابیده بودم و از خاطرات کودکی ام میگفتم. از بوها، طعم هایی که از آن دوران در ذهنم پررنگ است. از مادرم میگفتم و اینکه خیلی تلاش کرد مرا به دنیا نیاورد… گفتم کاش همان موقع میمردم. ندانسته چه تلاش مزخرفی برای این بودن پوچ و بی مفهوم کردم. گفت خیلی ناراحت نباش، چیزی نمانده همه مان با هم بمیریم.

من اینجا چه میکنم

2016/12/21 § بیان دیدگاه

هیچ وقت شانه‌هایش را برای گریه کردن نداشته‌ام، چون هیچ وقت برایش مهم نبوده که گریه میکنم. تصور من و البته‌ بنا بر تجربه هایی که داشته ام اینست که مرد باید با اشک‌های کسی که دوستش دارد فرو بریزد، بشکند، مهربان شود، غمگین شود، کوتاه بیاید. ولی هم‌آشیانه‌ی من آدم متفاوتی است! وقتی در اتاق را به روی خودم میبندم و مینشینم گریه زاری راه می‌اندازم، کمترین توجه‌ای نمیکند. یک بار میشنیدم که برای خودش غذا گرم میکند و با اشتها میخورد. یک بار دیدم کتاب میخواند. یک بار با دقت تلویزیون میدید. این آخرین بار هم رفته بود سینما!!! خیلی هم خوشحال و خندان برگشت خانه گفت فلان فیلم را رفته ام! از درک من خارج است! نمیفهمم که چطور آدم میتواند کسی را که دوست دارد به حال خودش رها کند. خصوصا وقتی که به هر دلیلی ناراحت و پریشان است. نمیفهمم چطور آدم میتواند مرهم نباشد به روی زخمهای کسی که دوست دارد. چطور هم زبانی بلد نیست. مرد من به شیوه ی خودش مرا دوست دارد. بیشتر دوست دارد تنها باشد و یا تنهایم بگذارد. کمتر وارد ریز جزییات مسایل مربوط به من میشود. کمتر پای درددلم مینشیند. بیشتر خودش حرف میزند. حرف های من هم یادش میرود. مناسبات برایش به فضولات انسانی و حیوانی هم نمی ارزند. سورپرایز کردن، هدیه خریدن بلد نیست.

مرد باید بداند که چطور حال همسرش را خوش کند…

صد دانه یاقوت جدا جدا نشسته

2016/12/20 § بیان دیدگاه

شیرینی و کیک و شام خوشمزه پختم. میز را با عشق چیدم. حافظی که یکی از دوستانش روز عروسی به ما هدیه داده بود آوردم. شعری که نوشته بود و زیرش امضا کرده بود خواندم. یک چیزی به این مضمون: این زن است که هم میتواند مرد را خوشبخت کند هم بدبخت… همانطور که نوازشش میکردم، پرسیدم با من خوشبختی؟ گفت با تو به من خوش میگذرد. سکوت کردم… گفتم چه خوب که خوش میگذرد!

تاهلی که شب یلدایش او خسته باشد و بدون ملاحضه برود بخوابد و من دلسرد، بغضم را بخورم  و از پنجره به چراغ های روشن ساختمانها نگاه کنم و فکر کنم که امشب چند نفر مثل من در این شهر لعنتی احساس تنهایی میکنند… را کجای دلم بگذارم!

شخص اول زندگی

2016/09/03 § بیان دیدگاه

مرد اگر بودم، زن زندگی ام را همه جا دوست میداشتم و ستایش میکردم نه فقط در رختخواب. در جمع به او لبخند میزدم، در مهمانی کنارش مینشستم و دستم را می‌انداختم دور شانه‌اش، در خیابان دستانش را میفشاردم، در دورهمی ها، پیک‌نیک رفتن ها، در خلوت‌های دونفره، همه جا، حواسم به او بود و گاهی بی‌مقدمه میبوسیدمش. مرکز توجه‌ام بود اگر دوستش میداشتم…

بریده‌ای از روزمرگی

2016/09/01 § بیان دیدگاه

یک ربع بعد از رفتنش نگاهم را از پنجره میگیرم. پیام میدهم: میخواهم بدانی که همسرت امروز صبح با حس بدبختی از خواب بیدار شد. لبه‌ی تخت مینشینم و زار میزنم به حال خودم. به اینکه لحظه های خوش زندگی ام اینقدر کم‌ و کم‌رنگ‌ند که حتا به چشم نمی‌آیند. خودم را بدبخت ترین آدم زمین میدانم. تماس‌هایش را ریجکت میکنم. لباس می‌پوشم،کتابهایم را برمی‌دارم و میزنم به جاده. اع نچرال دیزستر گوش میکنم و فیلم کوتاه تراژیکی در ذهنم میسازم. دخترکی با شلوارک کوتاه و تاپ صورتی ریزبافت ظریف، با موهای ژولیده، لب‌های رنگ پریده، ناخن‌های صورتی، روی تخت اتاق آرزوهایش به زندگی اش پایان داده. صحنه‌ی بعد او می‌آید با دنیایی از غم و اندوه. نگاهی به اطرافش می‌اندازد. همه جا ردپای دخترک هست. حتا جمله ای که ته لیست خرید خانه برایش نوشته بود: تو نباشی، همه چیز هیچ! جمله ای که بی هیچ حسی از کنارش گذشته بود. مینشیند و اشک میریزد با موسیقی پیچیده در خانه: مهم نیست که چه بگویم یا چه کنم. نمیتوانم چیزی را تغییر دهم. تو فقط از لای انگشتانم لیز خوردی.

پ‌ن: در ادامه‌ی همان یکی دو پست قبلی.‌ حتا یادم نمی‌اید دعوا سر چه بود!  بعد وقتی او آمد، موسیقی را کی پلی کرده بود؟!؟ :))

 

Beloved Wife

2016/09/01 § بیان دیدگاه

صبح پیام دادم: مردی که شبها قبل از خواب، حین خواب، صبح‌ها قبل از بیدار شدن همسرش را بغل نکند و به اوتوجه نکند، همسرش هم از خواب دیدن اینکه تنها به امریکا مهاجرت کرده، عذاب وجدان نمیگیرد!
شب برگشت به خانه‌‌ی‌مان، خوش‌رو و مهربان. در عالم مستی دونفره، همراه با طنین دلنواز صدای ناتالی مرچنت پیچیده در خانه، اشک ریخت برای موهای سفید برادرش، برای سرطان همسر برادرش… اشک ریختم برای غصه و نگرانی و احساسی که مدام میخواهد پنهانش کند… او خوابید و من ماندم و قضاوت های احمقانه‌ی زنانه‌ام  و سیگار روی تراس و ترس افتادن از طبقه‌ی سوم بعد از هر بار مستی، و جمله ای که زیر لیست خرید خانه برایش نوشتم: تو نباشی،همه چیز هیچ.

پ‌ن: این نوشته یک ساله است.

من کجام؟

شما هم‌اکنون در حال مرور دستهٔ همسرانه در لیدی اِل هستید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: