اندر احوالات ما

2016/09/29 § ۱ دیدگاه

من: چه خوبه که تورو دارم. دوست مهربانم

محسن: مستی؟ قربونت :-*

من: خب حالا دیگه خیالم راحته فردا میرینی به دوستیمون…

محسن: روانی

گل پری جون

2016/09/25 § بیان دیدگاه

یک آهنگی پخش میشد توی عروسی‌ها که مردم با تمام وجود حال میکردند با آهنگ و حسابی قر میدادند و مایه میگذاشتند. همیشه از این آهنگ متنفر بودم. حتا سپرده بودم که این آهنگ در جشن عروسی ما به هبچ وجه پخش نشود. تنفر تا این حد. چند شب پیش در یک جشن عروسی با بی‌میلی به لیریکس آهنگ گوش میکردم و ملت سرخوش را زیر نظر داشتم دیدم چه جالب واقعا. چه درسی، چه نکته‌ی مهمی در لیرکس آهنگ نهفته. به قول آن دوستمان «کیه که بفهمه». خواننده سوال میپرسد که: گل پری جون؟ دخترک با یک عشوه‌ی شتری عجیبی جواب میدهد: بله. بعد اولین چیزی که از دخترک میپرسد، اولین آماری که از او میخواهد بگیرد، این است: شوهر داری؟!؟! میگوید نه‌خیر. میگوید پس بیا زن من شو و این صحبت‌ها. آقا، برادر، خواهر، عزیزان، قشنگ‌ها، والا بخدا خوب نیست، درست نیست. زن‌های شوهردار و  مردهای زن دار، این احمق های سست اراده را رها کنید بروند به آغوش خانواده‌ی خودشان. خودتان را جای خانواده‌ی آنها بگذارید. شعور داشته باشید. احساساتتان را کنترل کنید. فکر کنید. وجدانتان را بیدار کنید. با خودتان بجنگید. نمیدانم یک کاری بکنید  و خودتان را به چنین منجلاب افتضاح و کثیفی نیندازید.

پ‌ن1: یادم می‌آید… حرفی ندارم برای گفتن.
پ‌ن2: آفرین به تو. توی دلبر با اراده.

 

خانوم گرفتار

2016/09/03 § بیان دیدگاه

چند سال پیش، بهتر بگویم تا همین دوسال پیش اگر We Forgotten Who We Are را گوش میکردم، صددرصد از حواسم به آهنگ بود. گوش میکردم، فرو میریختم، ساخته میشدم، اشک میریختم، در رویا و واقعیت و در افکارم گم میشدم. آهنگ را مینوشیدم، به معنای کامل لذت میبردم… امروز بعد از مدت‌ها هوس کردم‌‌ش. چقدر همه چیز تغییر کرده! یهو به خودم آمدم دیدم، پنجاه درصد حواسم به فسنجان روی گاز است (اولین بارم است آخر). ده درصد به فیلم من که کی برم سینما و ببینم. بیست درصد به انجام دادن کارهای عقب مانده‌ و دانلود آلبوم‌های لیک شده و برنامه ریزی برای ورزشی که یکی دو ماه است انجام نداده‌ام بس‌که درگیر کارم، تمام عضلاتم هم دردناک شده. ده درصد به کارهایی که باید فردا و پس فردا انجام بدهم. فقط ده درصد به آهنگ!!! تازه کلی لباس اتو نشده هم هست. خانه را آنطور که باید و شاید برق ننداخته ام. تکالیف کلاس آیلتس‌م را انجام نداده ام. تا همسرم بیاید، فیلم هم میخواهم ببینم!

شخص اول زندگی

2016/09/03 § بیان دیدگاه

مرد اگر بودم، زن زندگی ام را همه جا دوست میداشتم و ستایش میکردم نه فقط در رختخواب. در جمع به او لبخند میزدم، در مهمانی کنارش مینشستم و دستم را می‌انداختم دور شانه‌اش، در خیابان دستانش را میفشاردم، در دورهمی ها، پیک‌نیک رفتن ها، در خلوت‌های دونفره، همه جا، حواسم به او بود و گاهی بی‌مقدمه میبوسیدمش. مرکز توجه‌ام بود اگر دوستش میداشتم…

بریده‌ای از روزمرگی

2016/09/01 § بیان دیدگاه

یک ربع بعد از رفتنش نگاهم را از پنجره میگیرم. پیام میدهم: میخواهم بدانی که همسرت امروز صبح با حس بدبختی از خواب بیدار شد. لبه‌ی تخت مینشینم و زار میزنم به حال خودم. به اینکه لحظه های خوش زندگی ام اینقدر کم‌ و کم‌رنگ‌ند که حتا به چشم نمی‌آیند. خودم را بدبخت ترین آدم زمین میدانم. تماس‌هایش را ریجکت میکنم. لباس می‌پوشم،کتابهایم را برمی‌دارم و میزنم به جاده. اع نچرال دیزستر گوش میکنم و فیلم کوتاه تراژیکی در ذهنم میسازم. دخترکی با شلوارک کوتاه و تاپ صورتی ریزبافت ظریف، با موهای ژولیده، لب‌های رنگ پریده، ناخن‌های صورتی، روی تخت اتاق آرزوهایش به زندگی اش پایان داده. صحنه‌ی بعد او می‌آید با دنیایی از غم و اندوه. نگاهی به اطرافش می‌اندازد. همه جا ردپای دخترک هست. حتا جمله ای که ته لیست خرید خانه برایش نوشته بود: تو نباشی، همه چیز هیچ! جمله ای که بی هیچ حسی از کنارش گذشته بود. مینشیند و اشک میریزد با موسیقی پیچیده در خانه: مهم نیست که چه بگویم یا چه کنم. نمیتوانم چیزی را تغییر دهم. تو فقط از لای انگشتانم لیز خوردی.

پ‌ن: در ادامه‌ی همان یکی دو پست قبلی.‌ حتا یادم نمی‌اید دعوا سر چه بود!  بعد وقتی او آمد، موسیقی را کی پلی کرده بود؟!؟ :))

 

نفس بکش، تو می‌توانی

2016/09/01 § بیان دیدگاه

میدانم که جوان خوبی شده‌ای، شب‌ها زود میخوابی، صبح‌ها زودتر بیدار میشوی، کمتر پای اینترنت می‌نشینی یا با خودت خلوت میکنی، بیشتر در جمع خانواده از روزمرگی‌هایت می‌گویی و با هم پای تلویزیون مینشینید، کمتر موسیقی گوش میکنی، بیشتر اجتماعی شده‌ای، کمتر سکوت میکنی، بیشتر لبخند میزنی و مطابق میل دیگران رفتار میکنی، کمتر مینویسی و میخوانی، بیشتر آدم اکتیو و ورزشی یا دانشجوی ممتاز و انسان موفقی میشوی… ولی نمیدانم چرا حس غریبی مثل پیچک‌های هرز روی دیوار خانه‌های قدیمی، درون‌ت را احاطه کرده، حس میکنی در گورستان برهوت‌ی گیر افتاده ای و انگار کسی از درون هر روز یه بیل بیشتر، خاک روی‌‌ خودت و تفکر و احساس‌ت میریزد و مدفون‌ت میکند.

Beloved Wife

2016/09/01 § بیان دیدگاه

صبح پیام دادم: مردی که شبها قبل از خواب، حین خواب، صبح‌ها قبل از بیدار شدن همسرش را بغل نکند و به اوتوجه نکند، همسرش هم از خواب دیدن اینکه تنها به امریکا مهاجرت کرده، عذاب وجدان نمیگیرد!
شب برگشت به خانه‌‌ی‌مان، خوش‌رو و مهربان. در عالم مستی دونفره، همراه با طنین دلنواز صدای ناتالی مرچنت پیچیده در خانه، اشک ریخت برای موهای سفید برادرش، برای سرطان همسر برادرش… اشک ریختم برای غصه و نگرانی و احساسی که مدام میخواهد پنهانش کند… او خوابید و من ماندم و قضاوت های احمقانه‌ی زنانه‌ام  و سیگار روی تراس و ترس افتادن از طبقه‌ی سوم بعد از هر بار مستی، و جمله ای که زیر لیست خرید خانه برایش نوشتم: تو نباشی،همه چیز هیچ.

پ‌ن: این نوشته یک ساله است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: